جویای حقیقت
حیرت،شجاعت،واقع نگری و عقل مداری یاران همیشگی من اند...

حیرانم، خسته و تنها. معلق ام، نه مختار به عدم و نه صاحب و حاکم بر حیات. نه یارای پذیرش علت حیات را دارم و نه قدرت حرکت در مسیرش را. نه توان ادامه ی حیات و حمل بار مسئولیت را دارایم و نه توان پایانش به خیر و خوشی. نه قلبم به کفر رضا می دهد و نه عقلم به قتل نفس. بارها در مناجاتم با واجب الوجودی که نه عقلم به انکارش قادر است و نه حواس ام به درک اش، از او پایان خواسته ام. پایانی به سوی عدم، و یا پایانی به سوی کرم و رحمت و رحمانیت مطلقش به دور از هرگونه جبر و غضب و کینه و عذاب. قضا را نگاه داشته و قدر را به دستانم تفویض کرده است. این چه تعلیق و حیرانیتی است که به آن دچارم؟ چه کنم با جبر تکوینی و تشریعی؟ سفره ای که پهن است برخلاف عدل و مروت است؟ و یا من کورم که از درک آن همه نعمات عاجزم؟ تکلیف انسان ضعیف و مجبور چیست؟ حیات نعمت است یا عذاب؟ عدم برای ضعیف النفس بهتر بود یا وجود؟ عدم را ضعفا و فقرای علمی و اراده ای شایسته تر بود یا حضور و حرکت به سوی درک اسفل السافلین؟ در کدامین کوی خلقت انسان "لفی خسر"، مهر خالق را جویا شوم...؟


حیرانم، نه قادر به انکار ماوراءالطبیعه ام و نه عالم به ماهیت و ابعادش. در زندگی مکانیکی ناپیدا شوم یا بنابر اثبات عقلی "غیب" زندگی کنم؟ فلسفه ی مادی را پذیرا شوم و حواس را منتهای معرفتم بدانم، یا وحی را بپذیرم که انکار آیات علمی اش آن هم در چهارده قرن پیش از عهده ی وجدانم ساخته نیست؟

با که سخن گویم و با که سفره ی دل باز کنم؟ از هم نوعان هرکه دیده ام، یا بسیار احمق است که حتی لحظه ای فکر فلسفه ی زندگی آزارش می دهد و بزدلانه از تفکر باز می ایستد و خود را به مادیات مشغول می کند، و یا آنقدر قدرتمند است که از درک عجز من در این مسیر ناتوان است و ضعف اراده ام را به سخره می گیرد... شیوه ی بزدلان پیشه کنم و دم از بی خیالی و لزوم فرح بی دلیل و سفیهانه در این دو روز زندگی بزنم، یا راه الهیون دنبال کنم و منافع دنیوی را به غیب بفروشم؟

کجایند آنان که دم از خوش بینی و مثبت اندیشی می زنند؟ منفی نگری و مثبت نگری مزخرفاتی بیش نیست. کیست آنکه وقایع فوق الذکر را منکر باشد؟ کجایند آنان که شادی پرست و فرح جویند تا روضه ی جبر و مسئولیت براشان خوانم؟ غمی مطلق بر این دو روز دنیا حاکم است و حتی همین غم هم توجیهی برای فرار از مسئولیت ها نیست. چه کنم با این واقعیات دردناک؟ در اوج جوانی از همه ی پیران خسته ترم و لحظه لحظه ی بعد زمان که حتی این یکی هم وجود خارجی ندارد عذابم می دهد. نه قادر به توقف چرخه ی زمانم، و نه قادر به تفکیک خودم از آن.

هر چه از مادیات هم میبینم توهمات و خیالات است و از درک ماهیتش عاجزم. دنیا آنچه به نظر می رسد نیست، ماهیت اجسام و اشیاء از رنگهایی که به چشمانم می تابانند متفاوت است و من حتی از درک ماهیت تصویر همیشگی حاضر در آینه -هو بما هو- نیز عاجزم.

نه مانند بزدلان مستی های دنیوی را می پسندم تا لحظه ای از این افکار در هم تنیده برهاندم، و نه اماره مهلت وحی مداری ام می دهد. آه از این همه سقوط و عروج. آه از مبارزه ی اماره و فطرت، که خون بهای لحظه لحظه اش را اراده ام می دهد. نعره های حق جوی پیر درون که از پیروی از فطرت دم می زند لحظه ای مرا در اختیار اماره ام آسوده نمی گذارد و اماره نیز لحظات حرکت در جاده ی الهی را از لوث وجودش خالی نمی کند. چنگ زنی اماره ی سرکش و همیشه طلبکار به پیکر اراده ام سوهان روحم شده است. با چه کسی از خستگی اراده از انتخاب بین دستورات و فرامین طرفین وجودم سخن گویم؟ کیست که بشنود و مرا از باران برچسب ها و القاب و صفات دون بهره مند نکند؟ اصولا بازگفتنش با دیگران چه تغییری در وقایع محیط بر من ایجاد می کند؟ افسوس که درد دل با هم نوعان مرا از درک و توجه به وقایع غافل نمی کند...

حیرانم. حیرانم از ضعف اراده و پارادوکس های درون و برون. از همه بیشتر از عقل و عقلانیت دم می زنم، و از همه کمتر به او پایبندم. برخی اعمال و رفتارم از کمترین توجیه عقلانی برخوردار نیست و از مشاهده ی تناقضات درون ام و رفتار برونم حیرانم. عقل اگر حاکم بود وسوسه ی اماره به حیطه ی رفتار وارد نمی شد و اگر عقلی نبود ، وجدان ، چنگ زنان التماس اراده ام نمی کرد و طریق خاموشی و نفهمی پیشه میکرد. علت العلل ظاهرا از دیدن جنگ فجیع و مصیبت بار درون خلایقش لذت می برد، مگر نه عقل و نفس را در کنار هم نمی آفرید...

حیرانم. حیران بین دنیا و جهان ماوراء الطبیعه ی پس از مرگ. حیرانم بین تجربه گرایی و ایمان به آموزه های کتابی که از وقایع پس از امری تجربه ناپذیر-مرگ-سخن می گوید. حیرانم بین شوق عدم یا مرگ، و ترس از عقاب علت العلل. حیرانم بین نفرت از حیات مملو از جبر و فرضیات، و قضای الهی که زمان مرگم را تعیین می کند. به قدُر دل خوش کنم یا از قضای جبری بنالم؟ رحمان را بگویید بار نافرمانی ضعیف النفس با حیات بیش از این سنگین تر می شود. به او بگویید مهلت ها را کم کن و عدم را نصیب این بی شرم کن تا بیش از این خجلت معصیت عذابش ندهد. بگویید مهلت دادن به عاصی با رحمانیت اش هم خوانی ندارد، مگر اینکه نافرمانی اش در این دو روز را نادیده بگیرد. بگویید در کتابش آغاز هر فصل خود را رحمان و رحیم خواند، جایگاه چنین القابی در آفرینش فرد عاصی چیست؟

حیران را عذاب نشاید، چرا که حیران بود و حیرانیتش بر معصیتش افزود. حیران را آتشگاه منزل نباید، چرا که نه در آفرینش و حیات اش اختیاری داشت و نه در زمان موتش. انسان ضعیف که معلق بین دنیا و آخرت بوده حیران بین لذات و وسوسه های دنیوی و منافع حاصل از پیروی از فطرت، مستحق عقاب نیست. آفریدگار را باید به خاطر رحمانیتش مورد سوال قرار داد اگر مخلوقش را به خاطر نافرمانی عذاب کرد. از خالق خلق برآید و از مخلوق هیچ. از خالق بخشش برآید و از مخلوق نافرمانی. قدرت و حکمت و علم و همه ی صفات نیک را خالق داراست، از مخلوق چه انتظاری هست که معصیت نکند؟

واژه ها توان انتقال قسمتی از فاجعه ی در حال وقوع را هم ندارند.زنده ام، حیران ام، و این بزرگ ترین مصیبتی است که می توانست اتفاق بیفتد. حیران ام، بین ابعادی که علت می باید از آنها بری باشد، نه فراری ممکن است و نه حکومتی. هستم، علت العلل هست، روحی بر مرکب ام سوار است و بعد از مرگ آزاد خواهد شد، معاد هست و من لحظه های قراردادی هم نوعانم را تا رسیدن موعد ورود به محل عذاب می شمارم. حیرانم که امیدوار به رحمت باشم، یا آیات عقاب را باور کنم. حتی حیرانم که انتظار عذاب را بکشم یا خود را برای بخشش و شرمندگی بیش از این آماده کنم؟ چقدر لحظه های نبودن و رنج نکشیدن شیرین است... من ترجیح می دهم نباشم ، به جای اینکه باشم و نفهمم.

گاهی اوقات به احوال "نفهم" ها غبطه می خورم. گاهی اوقات فکر می کنم آن ها حداقل غم لحظات را درک نمی کنند و به لحظه ی مرگ نزدیک می شوند. ولی من، هم بار غم حاصل از درک این وضعیت اسفناک را به دوش می کشم، و هم مثل آنها به روز حسابرسی نزدیک تر می شوم. خسته ام، توان به پا خواستن و تلاش دوباره را ندارم. اراده ام زانو زده است و از همه چیز و همه کس خسته ام. چقدر تلخ است این لحظات....

مرا چه شده است؟ من همانم که همیشه بودم. هم نوعانم مرا از همیشه قوی تر می بینند و من از همیشه ضعیف ترم. مرا از همیشه شادابتر می بینند و من از همیشه خسته ترم. زمان پایان کی خواهد رسید؟ پایانی به سوی عدم، نه پایانی به سوی حسابرسی. گویند قانون مدون بر این منوال است که خالق نعمتی را که به آن کفر ورزند از صاحبش بازمی ستاند. بگویید من به نعمت "وجود"ام کافرم، بگویید قوانینش را به عرصه ی اجرا گذارد.

[مقصود نگارنده از عدم،کان لم یکن بودن است.]

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/٧/٢ | نظرات شما ()
آخرین مطالب ارسالی