جویای حقیقت
حیرت،شجاعت،واقع نگری و عقل مداری یاران همیشگی من اند...

بسم الله الرحمن الرحیم

بحثی هست پیرامون آیه ی مذکور که بیشتر توسط لیبرال مسلکان و دموکراسی خواهان طرفدار جدایی دین از سیاست مطرح می شود،و آن تاویل و تفسیری نادرست و بدور از استدلال سلیم از آیه ی فوق الذکر است.  و آن اینکه شریفه ی فوق را موجب دلالت بر وجوب پذیرش دین به صورت  اختیاری و به دور از هرگونه اکراه و اجبار میدانند. اسلام آوردن و در مرحله ی بعد ایمان به آن از مراحلی از اعتقاد است که هرگونه بکار گیری قهر و زور در آن نه تنها به عقد و دخول عقاید مورد نظر در ذهن فرد کمکی نمی کند، بلکه در اکثر اوقات نتیجه ای عکس نتیجه ی دلخواه به دنبال دارد و آن دل زدگی از دین و جبهه گیری ضمیر ناخودآگاه فرد در مقابل دین و حتی افراد دین مدار در پی ایجاد احساساتی از قبیل خشم و تنفر است. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز در مراحل تبلیغ امتش به دین مبین اسلام و ارشاد آنها به اسلام آوردن جز از طریق اخلاقیات و بشارت وارد نشدند و حتی پس از تشکیل حکومت اسلامی نیز کسی را مجبور به پذیرش آن نکردند. چنانچه قرآن کریم نیز بر این موضوع تاکید دارد: "لو کانت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک" [آل عمران-151] به این معنی که اگر خوشرو و نرم رفتار نبودی و با روی خشن به سوی مردم می رفتی، آنها از تو دوری میکردند. پس در اصل پذیرش دین بنابر پیام صریح آیات فوق نیز هیچ اکراهی راه ندارد و هر کسی مختار است در پذیرفتن یا نپذیرفتن دین الهی،چنانچه خداوند نیز انسان را مختار آفرید و به انسان در پذیرش حق و روی آوردن به آن حق انتخابی بدور از هرگونه اکراه و اجبار داد. حکمت خداوند حکیم چنین مقتضا میکند که پس از تفویض انسان به مقام اختیار از او حساب باز پس خواهد و او را در جهانی دیگر مورد سوال از عملکردش قرار دهد. مگر نه موجودی که جبر بر اعمالش محیط باشد را محاسبه شایسته نیست.

پس نباید در پذیرش دین زور را به کار گرفت و کسی را مجبور به تسلیم شدن در برابر آن کرد.همین موضوع بسط داده میشود و میگویند که پس در امر حکومتی نیز دین نباید دخالتی داشته باشد، چون حکومت از قوه قهریه برای اثبات موارد مورد خواست خود استفاده میکند و این موجب پراکندگی مردم از حول دین و تنفر و دلزدگی آنها از امور الهی میشود. ما نباید حکومتی دینی تشکیل دهیم چرا که مردم بر اساس آیه ی فوق مختارند که دین را بپذیرند یا نپذیرند، و پذیرش دین جز با ملاطفت و مهربانی حاصل نمی شود و اگر پذیرش دین قانون شد و قوه قهریه بر آن نظارت داشت و خاطیان که دین را نپذیرفته اند مجازات شوند، به تدریج مردم از حول ذات دین پراکنده شده و این نوعی ظلم به دین است. به طور خلاصه این که دین اصالتا با روح و عقاید مردم سر و کار دارد و احساسات و عواطف آنها را برمی انگیزد و جز مهرورزی نیست، در حالی که وظیفه ی حکومت برقراری نظم و انظباط در جامعه و سامان دادن به اوضاع در مسایل مختلف است که در این راه از قوه قهریه نیز استفاده میکند.پس مربوط کردن این دو موجب استبداد است که برخلاف ذات دین ورزی است و نتیجه ای جز انزجار مردم از دین و رویگردانی از آن ندارد.پس راه حل آن است که ما حکومتی به دور از دخالت دین در قوه مقننه و مجریه و قضاییه آن تشکیل دهیم و به اصالت آزادی قائل شویم- شبیه آنچه لیبرال-دموکرات ها داعیه ی آن را دارند- و بعد از آن، به طور مسالمت آمیز و با ملاطفت به تبلیغ دین بپردازیم. در این صورت تبلیغ ما کارکرد و بازده بیشتری خواهد داشت و از آنجا که فطرت خداپرستی در تمامی مردم موجود است بیش از پیش دین خواه و دین دار می شوند و به این نحو ما به هدف خود یعنی هدایت مردم جامعه رسیده ایم و به دین و قداستش هم ظلم نکرده ایم.

در جواب باید ابتدا به لزوم دخالت قوه قهریه در هر نظامی با هر مبنای فکری اشاره کرد. در هر حکومتی چه دینی باشد و چه نباشد،چه استبدادی باشد و چه مقبول مردم باشد، باید ابزار زوری برای ایجاد نظم در جامعه به کار گیرد و خاطیان و کسانی که نظم را برهم میزنند را تادیب کند. حتی آن دسته از فلاسفه و جامعه شناسانی که به اصالت آزادی افراد معتقدند ، وجود قدرت قاهره را مستوجب مستولی نظم بر جامعه میدانند و مانع بی نظمی در مواقع تزاحم آزادی افراد. پس همه می پذیریم که در هر حکومتی باید قدرتی باشد که با آنان که نظم جامعه را به هم میزنند برخورد در خور آنها را داشته باشد.

اولین شبهه ای که باید به آن پاسخ گفت اثرگذاری حکومت بر عقاید مردم جامعه است. معتقدین به جدایی دین از سیاست میگویند که حکومت به هیچ وجه نمی تواند اثر کاملی بر تدین مردم داشته باشد، پس دخالت دین در امر حکومت نیز نابجاست.حال آنکه دین داران چنین ادعای مردودی ندارند، و هیچ اهل فکردینداری به این عقیده نیست که این اثرگذاری مطلق و کامل است.اما آیا اثر نسبی و عمیق و نقش موثر حکومت بر افکار و عقاید مردم را میتوان انکار کرد؟ آیا میتوان گفت حکومت به صورت نسبی نمیتواند تاثیری بر طرز تفکر افراد جامعه داشته باشد و مردم به هیچ وجه تحت تاثیر بنیان های فکری حاکمین و تبلیغات حکومتی قرار نمیگیرند؟ با بررسی جوامع مختلف به سادگی می یابیم حتی حکومت هایی که به ظاهر به حوزه ی عقاید مردم وارد نمی شوند، مانند حکومت های حاکم بر کشور های اروپایی و آمریکایی، اثرگذاری فوق العاده ای بر طرز تفکر مردم در طول حیاتشان داشته اند و مردم تاثیرات فراوانی را از نوع تفکر حاکمینشان پذیرفته اند و ولنگاری های اخلاقی و پایبند نبودنشان به ارزش های اولیه ی انسانی و بی تفاوتی به همنوعان را از امثال آن میتوان شمرد. آیا نتیجه ی اعتقاد به اصالت آزادی و رها کردن مردم به حال خود و بی تفاوتی به فساد و فحشاء در متن جامعه جز نشر بی حد و حصر ضد ارزش ها است؟ آیا می توان به هر ایده ی به دور از ارزش و انسانیتی اجازه ی نشر داد و اینطور استدلال کرد که دین داران نیز قابلیت رشد در این جامعه دارند؟ آیا میتوان اسباب شهوت رانی و پیروی ازغرایز ارضاء ناشدنی را به سهولت در اختیار اقشار مردم بگذاریم و بعد استدلال کنیم که مردم بر اساس فطرت خداجوی خود به سوی دین متمایل میشوند؟ نتیجه ی این آزمایش در جوامع غربی چه شد؟ میتوان به هر مکتب فکری هرچقدر هم برخلاف عقل و یا ارزش های انسانی بود اجازه ی نشر داد و از شعور مردم در پذیرش یا عدم پذیرش آن سخن گوییم؟ مگر در جامعه ی غرب همجنس بازی روزی یک ایده ی زیر زمینی نبود که با همین نوع استدلال ها به آن اذن حضور در بین اقشار مردم داده شد و امروز در نتیجه ی ازدیاد قوم مدرن لوط، کرسی های مخصوص همجنس گرایان در مجالس اروپا و آمریکا در نظر گرفته می شود؟ در جامعه ای که از هر سو مردم به نفس مداری و پیروی از غرایز تشویق میشوند تا چه اندازه میتوان تبلیغ دین کرد؟ در جامعه ای که مراکز فساد علنی هستند، چه تضمینی هست که اکثر مردم در آن منجلاب گرفتار نشوند و مسجد ها و مراکز عبادت خالی نماند؟ آیا حکومت هیچ نقشی - هرچند نسبی- در سعادت و شقاوت مردم ندارد؟ آیا حکومت نباید از نشر آراء التقاطی و انحرافی جلوگیری کند تا قشری از عوام که آسیب پذیرتر و ساده لوح ترند کمتر آسیب ببینند؟ مگر جز این است که قشر نه چندان قلیلی از عوام در هر جامعه ای آسیب پذیرند و به راحتی تحت تاثیر تبلیغات سوء قرار میگیرند و از قدرت استدلال کافی برخوردار نیستند و به راحتی جذب افکار التقاطی و انحرافی که پوششی از لذات و شهوات آنها را فرا گرفته است میشوند؟ راهی که غربیان رفته اند به مرگ ارزش های انسانی و اصول اخلاقی در متن جامعه منجر شده است و منطقی نیست که ما با ساده لوحی و استدلال های آبکی بخواهیم دوباره آن ره که به ترکستان است را طی کنیم...

اما در مورد ملاطفت و مهرورزی در دین و اجبار و زور در حکومت و استدلالی که توسط افراد سکولار میشود مبنی بر اینکه در صورت ترکیب یا تساوی آن دو استبداد بوجود می آید باید ابتدا دین را تعریف کرد. اصل دین برنامه ای بسیار کامل برای سعادت بشریت چه در دنیا و چه در آخرت است و برای تمامی مراحل زندگی انسان برنامه و حکم و چهارچوب دارد. ریزترین و جزئی ترین اعمال انسان را مورد بررسی قرار داده و هیچ بخشی از رفتار انسان اعم از رفتار طبیعی و زمینی اش را در سعادت و یا شقاوت اش بی اثر نمی داند. پس دین علاوه بر سعادت اخروی انسان، سعادت دنیوی انسان را نیز خواستار است، و لازمه ی این موضوع این است که برای طبیعی ترین و پست ترین اعمال بشر نیز برنامه ای داشته باشد، چنانچه در روایات و احادیث و ادعیه نیز میبینیم که هیچ عملی از اعمال انسان نیست که از دید تیز بین شارع مقدس دور مانده باشد. در کنار اصل دین موضوع پذیرش دین و ایمان به آن حقیقتی متفاوت است. در پذیرش دین و ایمان به آن طبق کریمه ی لا اکراه فی الدین اجباری نیست و جز از راه ملاطفت و مهر ممکن نیست. پس ایمان و پذیرش دین امری عاطفی و بدور از قهر و اجبار است، اما خود اصل دین هم حاوی عواطف است و هم قهریات. خداوند در قرآن کریم می فرماید یا ایها الذین امنوا کتب علیکم القصاص به این معنی که در قبال وقوع جرم قتل در جامعه قصاص بر شما مقرر شد و در آیه ی بعد میفرماید و لکم فی القصاص حیاه یا اولی الباب یعنی برای شما در قصاص حیات و زندگانی است ای خردمندان. میبینیم که قهریاتی در اصل دین که برنامه ای کامل است برای کنترل جامعه و جلوگیری از بی نظمی وجود دارد.پس تساوی اصل دین و پذیرش آن مغالطه ای است به منظور حذف قهریات از اصل دین. کسی را نمی توان مجبور به پذیرش دین کرد، اما خاطیان بر اساس حدود الهی اعم از مسلمان و نا مسلمان  مجازات می شوند.پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز در اجرای حدود الهی پس از تشکیل حکومت اسلامی کمترین مسامحه و تساهلی نداشتند. حتی در یک کشور لیبرال دموکرات که یک سری از قوانین را برای تبیین چگونگی مجازات مجرمین مقرر کرده اند، هر فردی از جامعه چه آن قوانین را قبول داشته باشد و چه نداشته باشد براساس آن حدود مجازات میشود. حدود و احکام الهی نیز به همین صورت است، با این فرق که قوانین آن کشورها را بشری خطا پذیر و جاهل به حقیقت خویش تبیین نموده و حدود مقرر در شریعت را پروردگاری علیم و حکیم که به مصلحت مخلوقاتش از خود آنها واقف تر است مقرر فرموده است. بشری که قادر به درک کامل مصلحت خویش نیست و هیچ اطلاعی با حواس و عقلش نمیتواند از جریانات پس از مرگ داشته باشد و نمی داند کیست و کجاست و به کجا میرود، چگونه میتواند ادعا کند که از خالق خویش بر چگونگی اداره ی دنیا و مسایل دنیوی و اخروی داناتر است؟ و مگر میتوان چگونگی زندگی انسان در دنیایش و جامعه ای که در آن زندگی می کند را در سعادت و شقاوت اخروی اش بی تاثیر دانست؟

اصولا در حکومت دینی کسی مجبور به پذیرش دین نمی شود، و پذیرش دین جز با ملاطفت ممکن نیست، پس وظیفه ی حکومت اسلامی این است که اولا موانع دریافت حقیقت و مکاتب فکری التقاطی و انحرافی را از جامعه برچیند و محیطی سالم را برای انتخاب افراد جامعه محیا کند و سپس با امکانات حکومتی خود با تبلیغات صحیح و پر از مهرورزی و ملاطفت و به دور از اجبار و زور افراد را به پذیرش دین الهی تشویق کند. و این امر منافاتی با اجرای حدود بر خاطیان و مجرمان ندارد.

جدایی دین از سیاست و جواب به شبهه های مطرح شده از سوی طبقه ی دگراندیش مجالی در خور آن می طلبد و آنچه به آن پرداختیم صرفا جوابی شبهه ای در مورد آیه ی مورد بحث بود.از خداوند کریم و هادی عاجزانه خواستارم به حق کشتی نجات و مشعل هدایت حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام مرا در پناه خود از شر نفس سرکش و شیطان رجیم حفظ کند و مرا زنده ی معنوی گرداند تا توفیق خدمت به جبهه ی حق را داشته باشم که هدفی جز این برای زنده بودنم پیدا نکرده ام...

 

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/٤/۱ | نظرات شما ()
آخرین مطالب ارسالی