جویای حقیقت
حیرت،شجاعت،واقع نگری و عقل مداری یاران همیشگی من اند...

بسم الله الرحمن الرحیم

خود را حاضر و حقیقی می بینم. در آن جا که باور حقیقتش برایم دشوار است. مثل خواب و توهم میماند. هیچ چیزی را واقعی نمی بینم و افسوس که حقیقت اشیاء از چشمانم پنهان است.وجودم همچو رویایی است و آنچه از از محیط پیرامونم به آن پی می برم پیچیده تر از آن است که بتوانم درک کنم. عقلم را در درک عوالمی که بین آنان سرگردانم عاجز می بینم و همچو کسی که در اقیانوسی شنا میکند،ناتوان از درک خصوصیات و وسعت اقیانوسم. کجایم ،چرایم و کجایی ام؟ کیستم و از کیستم؟ به هر چه با چشمان ناتوانم مینگرم،فانی اش میبینم و تخیلی از لذت و قدرت و "علت". معلول ها خود را علت می پندارند و لذت ها و قدرت ها خود را واقعی می نمایانند. حیوان متفکر ناطقی که در درک چرایی و چگونگی خود انگشت جهل به دندان گرفته، "خود" را می بیند و "واجب الوجود" را نمیبیند. خود را به بند مستی ها و توهمات میکشد تا فراموش کند که کجاست و چه میکند و آیا مرگی هست؟ بتی هزاران سال پیش ساخته است به نام "شانس"، و هر چه از تحلیلش عاجز است به عهده ی او می اندازد. بت شانس مادر تصادفات است، و تصادفات راه فرار از حکمت انکارناشدنی نظام داخلی خلقت.

چشمان ظاهر بینم را میبندم، و چشم دل باز میکنم. خود را میبینم. "من" حضور دارم. "من" هستم. "من" افعالی را در پی هم انجام می دهم، و تقدم و تاخر آنان را تحت مفهومی ساختگی با نام "زمان" مورد محاسبه قرار میدهم. "من" همچو دیگر همنوعانم به خاک تبدیل خواهم شد. تکه های بدنی که امروز تحت اختیار اراده ام است، روزی غذای موجودات زنده ای از نوعی دیگر خواهد شد تا نسل آنها تکامل داشته باشد. همه ی آنچه از لذتها درک کردم، روزی به پایان خواهد رسید و من به کود نباتات تبدیل خواهم شد. از خود میپرسم: همین؟  امروز باید خود را به توهمات و تخیلات از انواع مختلف مثل شهوت و قدرت و شهرت و ... خوشحال دارم و فردا غذای کرمهای خاکی شوم؟ امروز این تن را با اراده ی خود به زحمت افکنم تا زندگی کنم؟ تا زنده باشم؟ تا لحظاتی بسیار گذرا سر خود را به تفریحاتی زوال پذیر گرم کنم که چه بشود؟ خود را به زحمت اندازم تا از شهوات و قدرت و تخلیه حوائج سیری ناپذیر غریزی ام لحظه ای کام شیرین کنم و لحظاتی نه چندان دور خود را جزیی از خاک ببینم؟

معلول های ناطق دیگر هرچه بگویند، من نمی توانم "حضور" خود را نادیده بگیرم. من نمیتوانم خود را به مستی ها مشغول کنم. من واقعیت میخواهم. با من از وقایع سخن گویید. با من از حی و قیوم سخن گویید. زوال پذیر و مشغولیت به آن در کتم نمی رود. من نمی توانم بپذیرم که باید چند سالی خوش باشم و بعد هم عدم شوم و جسمم تجزیه شود و دیگر هیچ. من زیر بار چنین فلسفه ای نمی روم. احمقی اگر پذیرفت چنین فلسفه ای را، در عجبم که چرا هر چه زودتر خودکشی نمی کند تا بیش از این رنج نکشد؟ اگر چه همین موضوع هم از حماقتش است.

"من" هستم، پس "معاد" هست. من هستم، پس واجب الوجود حکیم هست و این نظام غایی است. من هستم،پس می پرستم آن که هست، همو که حیٌ قیوم است و به من از روح خود دمید و مرا به ابدیت وصل کرد. من برای او خم می شوم،برای او به خاک می افتم، و در هر رکعتی از عبادتم دو سجده میکنم. در سجده اول به خاک می افتم تا یادم بیاید که من عدم بودم و جزیی از خاک، مینشینم، تا یادم بیاید که او مرا آفرید و به وجود آورد. و دوباره به خاک می افتم تا بدانم که خاک خواهم شد و مرگ مرا فرا خواهد گرفت.باز می نشینم تا بدون "هیچ شبهه ای" باور کنم که او مرا دیگر بار زنده خواهد کرد و از خاک برخواهم خواست. همو که نظام مرا بر نظم بنا نهاد، تکرار تاریخ خواهد کرد و مرا باز بر می انگیزد تا جزیی از ابدیت باشم .

من میخواهم "بنده" باشم. من میخواهم هر چه او گفت انجام دهم. من نمی خواهم "آزاد" باشم. من عاقل تر از آنم که "آزاد" باشم. من نمی خواهم متخیل بالفعل و عاقل بالقوه باشم. من نمی خواهم در توهمات و تخیلات مسخره ی دنیا غرق شوم. میخواهم با واقعیات زندگی کنم. من میخواهم در او فانی شوم. میخواهم نباشم، و او باشد. میخواهم هر آنچه او خواست رخ دهد، هر که خواست سرور باشد،و هر که او خواست ذلیل. هر آنچه او خواست حلال باشد و هر آنچه او خواست حرام.من باید برای اجرای فرامین او جان دهم. من زیر بار ولایتی جز ولایت الله نمی روم،حتی اگر بزرگترین فیلسوفان این دنیا هم آن و احکامش را تبیین کرده باشند. من آن انسانی که الله ولی قرار داده را به آن که مخلوقاتش ولی قرار داده اند نمی فروشم. من خدا را بیش از مخلوقش قبول دارم. من فقط به علم خدا اطمینان دارم، نه به علم "بندگان آزادش". آنکه مرا آفرید، آنکه مرا خلیفه خود در زمین قرار داد، در گوش جان من گفت که به مصلحت من آگاه تر از زمینیان است. من در عبادتم بارها می گویم الله اکبر،تا یادم نرود خدا بزرگتر است از آنکه وصف شود،چه برسد به اینکه نظر مخلوقی بر نظر او مقدم باشد. من دیکتاتوری ای که دیکتاتورش الله باشد را ارجح میدانم بر دموکراسی ای که مخلوقاتش بر پا کنند.چون الله ارحم الراحمین است، و انسانها اغلب نفس مدار.چون الله حکیم و علیم است، و انسان و علمش همواره در صدد اشتباه...

خدایا مرا برای خودت تکمیل و تعلیم و تربیت کن، و مرا مجری اوامرت در زمین قرار بده.آمین.

 

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/۳/۸ | نظرات شما ()
آخرین مطالب ارسالی