جویای حقیقت
حیرت،شجاعت،واقع نگری و عقل مداری یاران همیشگی من اند...

بسم الله الرحمن الرحیم

بحث معروفی که هست بین اهل فکر در مقام جبر و اختیار و رابطه ی آن با نظام آفرینش آنچنان واضح و روشن است که به نظرم جزو مسلمات است.یعنی اگر کسی کمی،عقل را قاضی قرار دهد به اختیار انسان در نظامی که در آن خلق شده و به زندگی مشغول است پی می برد و به نفی جبر در اعمال انسان می رسد.اگر شخصی به مغالطه پرداخت و با استناد به مفهوم قضا و قدر الهی جبر را بر افعال آدمی حاکم دید، راه حل حکیم بزرگوار ابو علی سینا بهترین است که میگوید برای "درمان" کسی که به جبر در نظام هستی معتقد است باید او را به درختی ببندند و او را بزنند و این ضرب و شتم را قضا و قدر الهی بدانند و ضارب را بی اختیار و تحت سلطه ی جبر نظام هستی، تا جایی که فطرت حقیقت پذیر او به جوشش آید و به اختیار آدمی اعتراف کند.اما آنچه در این نوشتار به خلاصه در پی پرداختن به آنم، نگرشی متفاوت به بحث جبر و اختیار است.

انسان به عنوان موجودی مرکب از قوای مختلف روحی که بر جسم سیطره دارند،همواره در حال انتخاب است.خداوند به گفته ی معصوم علیه السلام هفتاد لشگر از عقل و هفتاد لشگر از نفس را در وجود آدمی قرار داد و قدرت انتخاب به او داد تا به خواست خود هر قوه ای که خواست را بر مسند حکومت بر اعمالش نشاند. دراین میان آدمی با دوری از آنچه نفس را بر رفتار و اعمالش مسلط می کند عقل را فرمانروای وجود خود قرار می دهد و با رسیدن به مقام معرفت نسبت به نظام آفرینش خود،بر محدودیت عقل برای استناد و استدلال گواهی می دهد و اینجاست که "وحی" را بعنوان دومین منشاء دریافت و پی بردن به حقایق عالم می پذیرد و با توجه به محدودیت عقل، دستورات وحی را بر عقل ارجح می داند و بوسیله ی این دو بال به سوی مقامی متعالی پرواز میکند.

اما آنچه همیشه برایم روشن بوده است، وجود نوعی جبر ذاتی برای "عقلا" در نظام هستی است. انسان،با دوری از مسائلی که عقلانیت او را به بند می کشد و چشم های او را به روی حقایق می بندد، به موجودی عاقل تبدیل می شود و همانطور که گذشت به کمک وحی به شناخت جهان پیرامونش نائل می آید.انسان عاقل در این حالت ابتدا به حقیقت وجود خود پی میبرد و به دنبال علت می گردد.پس از شناخت علت واجب الوجود که همان خداوند است،خود را در جهانی که در آن به سر میبرد فانی می بیند و مرگ را به عنوان سرانجام بی چون و چرای تمام انسانها می پذیرد.پس از آن بر اساس تمام حکمت هایی که از خالق خود میبیند آفرینش انسان را بی دلیل و عبث و بیهوده نمی داند و هدفی بسیار دور از "بازی و ملعبه" را برای خلقت او متصور میشود.پس از رسیدن به این مقام از معرفت، انسان عاقل بر اساس مبانی شناختی که از وحی و عقل استنباط می کند، نظام هستی را یک نظام غایی خواهد فهمید و برای آن غایتی همچون معاد قائل می شود. پس از اعتقاد به معاد تمام رفتار و اعمال خود را در جهانی که در آن حضور دارد مقدمه ای برای چگونگی وضعیتش در جهان پس از مرگ می داند و به کنکاش و پرسش خداوند پیرامون ذره ذره ی اعمال نیک و بدش ایمان می آورد. انسان عاقل، جهان پیرامونش را مزرعه ای می بیند که با محصولات آن مزرعه قرار است به ابدیت بپیوندد. پایبندی اش به فرامین الهی را در راستای عقل وعقلانیتش می بیند و پیروی از نفس را ضرری جبران ناشدنی. خود را در جهانی خواهد دید که حضورش در آن به جبر است،مرگ در زمان جبری خود که خداوند از آن آگاه است،او را فرا خواهد گرفت و جبرا دوباره زنده خواهد شد و در جهانی پس از مرگ حضور پیدا خواهد یافت.باز هم جبرا مورد بازخواست و پرسش قرار میگیرد و محکوم است در ابدی بودن.انسان عاقل در دنیا جبر را بر انجام نیکی ها و دوری از پلیدی ها بر خود محیط میداند و به پیروی از عقل،خود را ناگزیر از پیمودن صراط مستقیم می داند و راه رشد و تعالی را تنها مسیر مقابل خود میداند. انسان عاقل حتی زنده بودنش در دنیا را جبری می بیند و با توجه به وجود معاد، حقی برای خود به منظور پایان دادن به عمرش در دیار فانی نمی بیند. یعنی نمی تواند وجود خود را به عدم تبدیل کند. در واقع انسان عاقل هیچ حق مالکیتی از آن خود نمی بیند و هر آنچه هست را متعلق به خالق و تحت فرمان او می بیند. تمام آنچه به ظاهر تحت مالکیت انسان است، در واقع امانتی است که از سوی خالقش به او که باید از تک تک آن امانات در مسیر خواست خداوند استفاده کند و در صورتی که از آنها در مسیری جز مسیری که خالقش تعریف کرده استفاده کند، به خاطر آن سوء استفاده بازخواست و مجازات خواهد شد. پس در استفاده از آنچه به ظاهر مالک آن است نیز از پیش خود اختیاری ندارد. یعنی مالکیت او بر املاک او اعتباری است و حقیقی نیست.

اما تمام نتیجه گیری های فوق -همانطور که به کرات گفته شد-در سایه ی این است عقل فرمانروای وجود انسان باشد و آدمی به دور از تمامی آنچه که او را از درک حقیقت عاجز میکند اعم از انواع مستی ها و نفسانیات و لهو و لعب بتواند آنچه را که واقعیت دارد به چشم دل ببیند و درک کند. قطعا آنان که در وهم و خیال خود غرقند و مستی های حاصل از گناه آنان را کر و کور و لال ساخته به وجود این ساختار پی نخواهند برد و به دور از علم به ابعادش، به اعمال بیهوده ی خود مشغول خواهند بود. پس این جبر بر آنان نیز حاکم است و اما از وجود آن خبر ندارند.

نگرشی که در مورد نظام هستی مطرح شد، بی شک واقعیت دارد، اما از نگاهی نه چندان خوشبینانه به آن نگریسته شده و لطف و رحمت خداوند در ذیل این جبر به منظور هدایت انسان به سوی لذت های ابدی کمرنگ نگاشته شده است. شاید حضور این نوع نگرش در دیدگاه نگارنده حاصل از اظهار عجزش باشد در قبال جهاد با نفس و تبعیت از فرامین خداوند در مقاطعی از عمر کوتاهش.

آنچه گذشت، واقعیتی است که امکان نادیده گرفتن آن برای عقلا وجود ندارد و نیز علمی است که درک آن برای عالم به آن مسئولیتی فراتر از عوام به دنبال می آورد. پناه می برم به خداوند از علمی که عملی در پی آن نباشد و تنها بر حجاب دانایش بیفزاید. پناه می برم به خداوند از تمام آنچه عقلم را در بند میکند و مرا از موصوفین "صم بکم عمی فهم لا یعقلون" قرار می دهد. پناه می برم به خداوند رحمان و رحیم از عاقبتم که مبادا ختم به شر شود و از او مدد میخواهم تا بتوانم آنچه از املاکش به امانت در بر دارم در مسیر خواستش به کار گیرم. به قول علامه حسن زاده ی آملی "الهی هرچه بیشتر دانستم،نادان تر شدم، بر نادانیم بیفزای".

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/۳/۱ | نظرات شما ()
آخرین مطالب ارسالی