جویای حقیقت
حیرت،شجاعت،واقع نگری و عقل مداری یاران همیشگی من اند...

بسم الله الرحمن الرحیم 

از حضرت صدیقه طاهره(س) می خواهم که اذن و توفیق نگارش مقاله ای که قطره ای از دریای حکمت و بصیرت سیاسی ایشان را بنمایاند عطا فرمایند.ثواب نگارش این مقاله هم هدیه ای است به ایشان از سوی منی که تاریخچه ای سیاه در محضرشان دارم و اما هنوز از دوست دارانشان هستم. خدا عاقبتم را به خیر کند که به چشم می بینم ریزش تک تک یاران دیروزها را و هراسانم از فردای خودم...

بگو فاطمه(س)،از در و دیوار بگو، از تازیانه و غلاف شمشیر و میخ در بگو، از نگاه های معصومانه و پر هراس حسن وحسین و از گریه های زینب چهار ساله..بر تو چه گذشت در آن هیاهو و آشوب که در هجده سالگی جان را فدا کردی در مسیری که شکی در صحت آن نداشتی...


 

دین مبین اسلام،از ابتدای حضور در بین زمینیان، دم از سعادت انسان و خوشبختی و هدایت همه جانبه او زده است. در شرایطی که انسان در جهلی بسیط که حاصل تحریف حقایق ادیان پیشین بود غوطه ور بود و به پرستش بت هایی از انواع گوناگون و ظلم و قتل و آدم کشی مشغول بود و غرقه در شهوات و صفات حیوانیش،خداوندی که تورات و انجیل و کتب پیشین را نیز بر پیامبران قبلی نازل کرده بود، دینی برای انسان فرستاد که درمان همه ی دردهای او بود.دینی که به گفته خود خداوند پس از نصب مقام ولایت دینی "کامل" نام گرفت(الیوم اکملت لکم دینکم).دینی که سعادت دنیوی انسان و رهانیدن او از بند اسارت بت ها و ظالمین و هوی و هوسش،و در نتیجه ی آن سعادت اخروی انسان غایت و هدف نهایی آن بوده است. دینی که سعادت انسان را در تبعیت از خداوند و کفر به هر آنچه غیر اوست میداند. دینی که همچون ادیان گذشته دنیا را منزل گاه موقت انسان میداند و او را از وجود ابدیتی که در آن برای همیشه حضور خواهد داشت با خبر میکند.دینی که پیامبرش بهترین خلق در تمام اعصار اعم از گذشته و آینده بود.پیامبری که برای آزادی انسان از بند تمام طاغوت ها و غرایز حیوانیش آمد و رحمت خدا بود بر عالمیان. پیامبری که "آزادی بی حد و حصر" انسان را به "حیوانیت" او منتهی می دانست و مسیر رشد و تعالی آدمی را با گسستن زنجیرهای نفسانی اش به او آموخت.چنین دینی که معتقد بود ریزترین اعمال و افکار و گفتار انسان را در رسیدنش به منزلگاه مقصود موثر است، برای تمام وجوه زندگی انسان برنامه چید و احکام صادر کرد. برای لحظه لحظه ی زندگیش دستور العمل داد و مسیر درست را  به او نمایاند. اسلام دنیا را پلی میداند برای عبور از آن و کوچ به جهانی دیگر که ابدیت فرد فرد آدمیان را میسازد. بر مبنای اعتقاد مسلمانان،برای همه ی آنچه انجام می دهیم و می گوییم و حتی به آن فکر میکنیم، در پرونده ی اعمال ما نوشته می شود و در روزی که فقط خداوند زمان رسیدنش را می داند جوابگوی آنان خواهیم بود."فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره،و من یعمل مثقال ذره شرا یره، هر کس ذره ای نیکی کند آن را خواهد دید، و هر کس ذره ای بدی کند آن را خواهد دید".

بر اساس حقایقی که گذشت، خداوند احکامی را برای رسانیدن انسان به مقامی متعالی که مستحق آن است و جایگاه اصلی اش، توسط قرآن مجید و پیامبرش و ائمه اطهار فرو فرستاد تا راه را برای مخلوقش در بین تاریکیهای جهلش روشن کند. احکام و دستور العمل ها و بایدها و نباید های صادر شده را به دو دسته ی شخصی و اجتماعی یا سیاسی میتوان تقسیم بندی کرد.به این معنی که دسته ای از این دستورات به اعمال و افعال شخصی هر فرد بدون ارتباط با افراد دیگر مربوط می شود و دسته ای که به تبیین چگونگی بهبود روابطش در قبال دیگر افراد جامعه می پردازد و به هدایت او در عرصه سیاسی و اجتماعی بشر می پردازد. از دستورات دسته اول که شخصی هستند می توان به نماز و روزه و مستحباتی اشاره کرد که جنبه ی فردی دارد.و از دستورات اجتماعی و سیاسی اسلام که نسبت به دسته اول از وسعت بیشتری برخوردادند، میتوان به دستورات صریح قرآن کریم به دخالت مسلمانان در چگونگی اجرای قوانین حکومتی و سیاسی اشاره کرد.همچون آیه شریفه ی "یا ایها الذین آمنوا کتب علیکم القصاص"-ای کسانی که ایمان آورده اید،قصاص بر شما واجب شد-و آیاتی چند از این نوع که با لحنی روشن و مبیّن به لزوم اجرای دستورات حکومتی و سیاسی اسلام سفارش میکند.اگر چه مبحث اصلی در این مقاله این نکته نیست،اما خالی از لطف نیست اگر اشاره ای کنیم به این موضوع که اجرای این همه احکام سیاسی و حکومتی اسلام جز با ایجاد حکومتی که در مقام قانون گذاری و اجرای آنان به احکام اسلامی اولویت دهد و در تناقضات بین عقل و وحی، دستورات وحی را اولی بداند امکان پذیر نیست.اگرچه عقل سلیم با آنچه وحی به آن فرمان می دهد تضادی حس نمی کند چرا که به محدودیت خود در شناخت و معرفت نسبت به خود و جهانش واقف است و چه بسیارند عقلای نفس مداری که بین عقل پیرو نفس خود و وحی تضاد می بینند.

خداوند پس از وضع قوانین وسیعی در حوزه های یاد شده(فردی و سیاسی-اجتماعی)، به تسلیم شدگان به سویش دستور اطاعت از آن احکام و اطاعت از مقامی به نام مقام ولایت را داد.خداوند در قرآن کریم سوره نساء آیه 59 می فرماید: "یا ایها الذین آمنوا اطیعواالله واطیعوا الرسول و اولی الامر منکم فان تنازعتم فی شیء فردوه الی الله و الرسول ان کنتم تومنون بالله و الیوم الاخر ذلک خیر و احسن تاویلا" به این معنی که ای کسانی که ایمان آورده اید،از خدا و رسولش و اولیای امر خود اطاعت کنید،پس هرگاه در امری اختلاف یافتید اگر به خدا و روز جزا ایمان دارید آن امر را به خدا و رسولش بسپارید و این برای شما بهتر است و فرجام(پایان) بهتری دارد. در این آیه به وضوح به اطاعت از ولی نصب شده از سوی خدا دستور می دهد،و راه حل اختلافات ایجاد شده بین مردم که اکثرا از نوع سیاسی و اجتماعی هستند را قضاوت خداوند و رسولش و حکم آنان میداند.در جایی دیگر از کتاب مقدس قرآن میفرماید: "ان الحکم الا لله" به این معنی که "حکم" (فرمان) جز به دست خدا نیست، و کسی جز خداوند حق فرمان دادن و داوری را ندارد.پس حق حکومت از آن خداوندی است که از عاقبت و صلاح امور انسان بهتر از او خبر دارد و هیچ انسانی حق حکومت بر دیگر انسانیان را ندارد. در واقع حکومت بی چون و چرای انسانی بر دیگر انسان ها همان حکومت طاغوت است که خداوند می فرماید: اعبدوالله و اجتنبوا الطاغوت یعنی خدا را بپرستید و از طاغوت اجتناب بورزید و از آن رویگردان شوید.حال شبهه ای که میماند رابطه ی این موضوع که "حکمران صرفا خداست" و بحث اطاعت از رسول و ولایت است.حقیقتا میتوان گفت دو بحث اخیر هیچ گونه تداخلی با همدیگر ندارند،به این صورت که اطاعت از رسول خدا و مقام ولایت در واقع در عرض اطاعت از خداوند است و اطاعت از رسول و ولی که به اجرای دستورات خداوند در زمین فرمان میدهند و از سوی خود حق قانون گذاری و حکومت را ندارند همان اطاعت از دستورات خداوند است. ولی که به معنی سرپرست است، در واقع بهترین فرد برای تشخیص نظرات خداوند در برهه های مختلف فردی و اجتماعی و سیاسی است. حتی مقام والای رسول اسلام صلی الله علیه و آله نیز از سوی خود قانونی را به بشر تحمیل نفرمود و هرآنچه فرمود و به آن عمل کرد و در صدد اجرای آن برآمد قوانینی بودند که خداوند عالمیان وضع نموده بود و رسول اکرم مبلغ و مجری آن احکام و دستورات بود. پس شرط اطاعت از انسانی که حکمرانی میکند این است که خود به شخصه حکمرانی نکند و احکام و مقررات را خود وضع نکند، و صرفا به اجرای احکام و دستورات خداوند در زمین بپردازد.نتیجه میگیریم آنچه به یک انسان برای حکمرانی در زمین "مشروعیت"-به معنی اذن الهی- میدهد ، حرکت او در مسیر خواست خداوند است و علم او به احکام و دستورات خداوند و عدالتش در اجرای آن قوانین. حتی اگر مردم کسی را به رای اکثریت خود به حکمرانی خود بگمارند وبه قول معروف آن فرد "مقبولیت" داشته باشد،بدون آن شروط که عرض شد "مشروعیت" ندارد و جامعه در مسیر خواست خداوند پیش نرفته است. اطاعت از آن حکمران نامشروع حرام شرعی است و اجتناب و رویگردانی و بیعت نکردن با او طبق آیه ی فوق الذکر واجب می شود و هم عرض پرستش خداوند.

آنچه سعی شد به اختصار و با زبانی عموم پسند به آن اشاره ای کوتاه شود،و به عنوان مقدمه بحث آتی لازم بود،ارتباط اسلام و حکومت و ولایت بود و بحث مفصل مشروعیت و مقبولیت. و اما موضوع اصلی که هدفم از نگاشتن این مقاله پرداختن به آن بود،علل ایجاد فتنه ای بود که به شهادت حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها انجامید. این علل که در سالهای پسین از شهادت بانوی خوبیها نیز به شهادت و آزار و اذیت خاندان او منتهی شد، مسائلی است که هنوز هم با معتقدان به آن برخورد میکنیم. علت وقایعی که پس از وفات رسول اکرم صلی الله علیه و آله رخ داد، را در مسائل مختلفی باید جستجو کرد که انشاءالله  به تعدادی از آنها اشاره خواهد شد.اما پیش از پرداختن به آنها به اختصار می پردازم به شرح آنچه در ماجرای سقیفه بنی ساعده اتفاق افتاد و در تاریخ طبری(که مورد قبول اهل سنت است) نگاشته شده است.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به روایتی در 28 صفر سال یازدهم هجرت رحلت کردند. به وصیت خود نبی اکرم پس از رحلتش امیرالمومنین علی ابن ابی طالب علیه السلام او را غسل داد و کفن داد و به خاک سپرد.یک روز پس از رحلت نبی عمر ابن خطاب ادعا کرد که پیامبر نمرده،بلکه غیبت کرده است و مثل موسی بن عمران که به کوه طور رفت و چهل روز غیبت داشت پیامبر نیز خواهند برگشت. منظور عمر این بود که پیامبر انسانی مثل ما نیست که بمیرد. گروهی با او مخالفت کردند و بحثی به پا شد،تا اینکه ابوبکر آمد و با جنازه ی پیامبر مواجه شد و به مسجد آمد و به عمر گفت ساکت شو،پیامبر مرده است.خداوند در قرآن فرموده که محمد جز فرستاده ای که پیش از او هم پیامبرانی گذشتند نیست.آیا اگر او بمیرد یا کشته شود از عقیده ی خود بر میگردید؟ عمر پرسید "آیا این سخن در قرآن است؟ من آن را فراموش کرده بودم یا با آن برخورد نکرده بودم" و ساکت شد.

در حالی که علی علیه السلام با دو یا سه نفر دیگر مانند عباس بن عبدامطلب و ابوسفیان مشغول کفن و دفن پیامبر بودند ابوبکر و عمر و ابو عبیده ی جراح در مسجد نشسته بودند.تا اینکه مغیره بن شعبه که از افراد هوشمند زیرک و توطئه گر عرب بود،از محلی که به نام سقیفه بنی ساعده میگذشت که دید که دو قبیله ی انصار یعنی اوس و خزرج دور هم جمع شده اند و بر سر خلافت پیامبر با هم جدال میکنند.به مسجد آمد و به ابوبکر و عمر و اوعبیده جراح گقت: آیا شما میخواهید که کودکی که دهانش بوی شیر میدهد بر شما حکومت کند؟ (منظور علی بن ابی طالب علیه السلام) آیا شما می نشینید تا او از کار کفن و دفن پیامبر فراغت پیدا کند و سپس با او بیعت کنید که بر شما حکومت کند؟ ایشان گفتند: پس چه کنیم؟ مغیره گفت دو قبیله ی اوس و خزرج میخواهند از بین خود خلیفه تعیین کنند.بعد از این سخن آن سه نفر سریعا به سقیفه رفتند.خلاصه آنکه بین آنان که در آن مجمع حاضر بودند سخنانی به مشورت گذشت و از بین خود یک نفر-ابوبکر-را برای خلافت تعیین کردند و با او بیعت کردند.در تعیین خلیفه در این مجمع هیچ یک از شروط حاکم الهی مشروع مورد توجه قرار نگرفت و صرفا شورا و مشورت و اجماع نظر افرادی که در آن محل حاضر بودند و نماینده ی چندین قبیله و قومیت مهم و پرطرفدار بودند ملاک انتخاب بود.پس از این ماجرا،پس از دو روز ابوبکر تمام مردم را برای بیعت با خود به مسجد فراخواند و تمام مردم جز علی علیه السلام آمدند. به دنبال آن حضرت رفتند و دست بسته و کشان کشان او را به مسجد آوردند.طی همین ماجرا بود که حضرت زهرا سلام الله علیها آن ضربات را در دفاع از همسرشان متحمل شدند که پس از حدود سه روز به شهادتشان منجر شد.در این مقطع حضرت سخنرانی مفصلی در مسجد ایراد فرمودند که انصار و مهاجرین از کار خود پشیمان شدند و حضرت را رها کردند.پس از شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها امیرالمومنین به اکراه و برای حفظ اسلام و از روی مصلحت با ابوبکر بیعت کردند و علت آن را در نامه شان به مردم مصر(نامه 62) اینگونه بیان میکنند:"...ترسیدم که اگر اسلام و مسلمانان را یاری نکنم،رخنه ای در آن بینم یا ویرانی ای،که مصیبت آن بر من سخت تر از محروم ماندن از خلافت باشد و از دست دادن حکومت شما،که روزهایی چند است که چون سرابی نهان شود،یا چون ابر که فراهم نشده پراکنده گردد.پس در میان آن آشوب و غوغا برخاستم تا جمع باطل بپراکنید و محو و نابود گردید و دین استوار شد و بر جای بیارمید."

اما آنچه بانوی دو عالم حضرت فاطمه الزهرا برای دفاع از آن خود را سپر بلا کردند و شهادت را به جان خریدند، مبانی فکری اسلام ناب بود که عده ای در حالی که هنوز پیکر پیامبر اسلام کفن و دفن نشده بود،در صدد تحریفش به سود خود و قومیت هاشان و منافع دنیوی شان برآمدند.این عده که تلاش در ایجاد بدعتی در نظام سیاسی اسلام داشتند، با نادیده گرفتن مبانی فکری رسول اکرم در مورد مسئله ولایت و چگونگی انتخاب حاکمی که مشروعیت الهی داشته باشد،رو به طرق جدیدی برای تعیین رهبری جامعه از جمله مشورت و رای اکثریت و آنچه امروز آن را دموکراسی مینامیم آوردند. بر اساس تفکرات این قوم، شرط حاکمیت یک فرد صرفا مقبولیت اوست. در این حالت مشروعیت از سوی خداوند نصب نمیشود،بلکه بعد از مقبولیت یک فرد او باالتبع مشروعیت نیز خواهد داشت،حتی اگر بر اساس خواست خود حکومتی کاملا بر خلاف احکام و دستورات خداوند برپا دارد. آنچه باعث شکل گیری چنین تفکری می شود یا مسئله جدایی دین از سیاست است،یا این طرز فکر که حکومت در سعادت یا شقاوت افراد تحت سیطره اش تاثیری ندارد و آدمیان هیچ تاثیری از جامعه ای که در آن زندگی میکنند نمیپذیرند؛ اعم از جامعه ای فاسد و پر از گناه و فسق وفجور،یا جامعه ای ارزش مدار که مردم را به رشد و تعالی میخواند و شرایط را برای آن فراهم میکند.اگرچه همیشه تبعیت از نفس و دنیا طلبی میتواند از علل نادیده گرفتن حقایق باشد.از آنجا که کنکاش و پرداختن به دو تفکر انحطاطی و غیر منطقی بالا در مجال این نوشتار نمیگنجد،آنان را وامیگذاریم به زمانی دیگر که توفیقش موجود باشد،و میپردازیم به تبیین بیش از پیش مسئله مقبولیت و مشروعیت و حکومت دموکراتیک.

گفتیم که در تفکر ناب اسلامی، ملاک مشروعیت یک حاکم اسلامی نصب اوست از سوی خدا،و کسی از سوی خدا به ایم مقام نصب میشود که از همه بیشتر به احکام خداوند در زمین واقف باشد و از عدالت برای اجرای آن احکام برخوردار باشد.در صورتی که در تفکر جبهه ی مقابل شورا و انتخاب اکثریت و مقبولیت در بین افراد جامعه ملاک مشروعیت یک فرد میشود.طبق این طرز تفکر آیه ی الحکم الا لله (حکم فقط از آن خداست) نادیده گرفته میشود و یا از آن به اشتباه تفسیر میشود، تفسیری شبیه آنچه خوارج از تاویل این آیه گفتند،که ریشه ی این طرز تفکر در همان فتنه ی سقیفه شکل گرفت و خروج خوارج تنها یکی از محصولات آن بود.تفسیر غلط این قوم این بود که حکم فقط از آن خداست،و ما (انسانها) حق حکومت نداریم، پس هیچ کس نباید به نام دین حکومت کند. چرا که در این صورت هر کسی که از سوی حکومت نصب شده است (در یک رابطه ی  عرضی) خود را منصوب از سوی خداوند میداند و به هر کاری که دلش خواست دست میزند و جامعه در این حالت به تباهی کشیده میشود.اما جامعه نیز بدون وجود حکومتی که امور اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و نظامی را سامان ببخشد به هرج و مرج کشیده میشود و ما ناگزیریم در تشکیل حکومتی برای سر و سامان دادن به اوضاع اجتماع.اگر فرد صالحی بر سر کار آمد،که چه عالی،جامعه را به سوی کمال و رشد هدایت می کند و اوضاع را مرتب می کند. اما اگر فرد ناصالح و ظالمی روی کار آمد،مومنان جامعه به امر و معروف می پردازند و اوضاع را در حوزه ی توان خود بهبود میبخشند.حاکمین نیز اگرچه ظالمند برای استمرار حکومت خود به بهبود مسائل اقتصادی و نظامی می پردازند و در این حال نیز مردم بهره مند می شوند،و اگر به این امور نپرداخت، چاره ای نیست و روزی عمر او به پایان خواهد رسید و مردم از شر او خلاص خواهند شد(!!).این تفکر امروز نیز در بین اهل سنت پا بر جاست و معتقدند که خلیفه (حاکم) هر که باشد اطاعت از او واجب میشود،و جنگیدن بر علیه او حرام شرعی است و قتل آن محارب واجب میشود، اما اگر در قیام خود موفق شد و به مسند خلافت و حکومت نشست اوضاع تغییر پیدا میکند و اطاعت از او واجب میشود(!!)...

 این دیدگاه متزلزل و بی منطق به جدایی کامل دین از عرصه اجتماع و سیاست می انجامد،احکام سیاسی و اجتماعی اسلام را رد می کند و برای تعیین حاکم یا خلیفه به طرقی که نشانی از مشروعیت دینی در آنها دیده نمیشود همچون روشهای دموکراتیک و انتخاب اکثریت رو می آورد. حتی اگر این انتخاب اکثریت اشتباه باشد، و یا در شرایط خاص تبلیغاتی و فرهنگی و تحت تاثیر علل گذرا صورت گرفته باشد،باز هم شخص منتخب مشروع است.سیاست همان علم پر کلک و دوز و فریب می شود که به دور است از تمام اصول اخلاقی و دینی و شرعی.جامعه نیز حتی با وجود مسلمانان به عنوان اکثریت به تدریج مسیر خود به سوی صراط مستقیم گم خواهد کرد و راه برای بازی های تبلیغاتی دشمنان اسلام برای روی کار آوردن حاکم مورد خواست خود باز میشود. فرقی بین حاکمی که با ایجاد خفقان و اختناق و ظلم و کشتن مخالفین و منتقدین به حکومتش ادامه دهد با عادلی فقیه که بر اساس موازین شریعت و در حدود احکام اسلامی حکومت میکند نیست و مردم باید از هر دو تبعیت کنند.ظلم ستیزی جای خود را به تساهل و تسامح میدهد و مسلمانان نسبت به فسق و فجور حاکمانشان و فساد فراگیر شده در جامعه بی توجه می شوند و همه را با تاویل غلط از آیه ی لا حکم الا لله و لزوم تبعیت از حاکم توجیه میکنند.اسلام در چنین اندیشه ای به دینی بی خاصیت در عرصه اجتماع و سیاست تبدیل می شود که راه را برای مفسدین و دشمنان داخلی و خارجی اسلام باز میگذارد.استعمار چنین مسلمانانی توسط استعمارگران همچو آب خوردنی آسان میشود چرا که آنان به ملاک و چهارچوبی برای تشخیص حق از باطل در عرصه سیاسی قائل نیستند و پیرو و تابع هر چه پیش آید اند.

از پیامد های این تفکر و تاثیراتش بر اجتماع مسلمین به اختصار گفتیم،حال بپردازیم به رفع شبهه ای که در امر حکومت و ارتباط آن با دین خداوند وارد میکنند.امام علی علیه السلام در جواب استدلال این دسته که آنروز جزو خوارج بودند و امروز مدعیان دروغین آزادی و دموکراسی،می فرمایند: "سخن حقی است که باطلی از آن میخواهند!آری شک نیست که داوری،حق هیچ کس جز خدا نیست،لیکن آنان میگویند:فرمانروایی حق کسی جز خدا نیست با اینکه مردم چاره ای جز داشتن فرمانروایی ندارند،خواه نیکوکار باشد و خواه تبهکار!..." این گروه در فرض اولشان مبنی بر اینکه در صورت ایجاد حکومتی اسلامی حاکم و کارکنان آن باالتبع از سوی خداوند نصب می شوند سخنی راست می گویند،حال آنکه در فرض دوم و نتیجه گیریشان نسبت به فرض دوم ،فرض اول و علت آن فراموش میشود و در واقع مغالطه ای صورت میگیرد.میگویند در حکومت دینی هر کسی که بر مسند حکومت بنشیند در واقع منصوب از سوی خداست،که درست است،اما بر اساس فرض دوم میگویند آن شخص که خود را منصوب از سوی خدا میداند به هر کاری که هوی و هوسش به او فرمان داد میپردازد و آزادانه هرکاری که دلش خواست انجام میدهد و در نتیجه جامعه به هرج و مرج و استبداد کشیده میشود و به قول امروزی ها دیکتاتوری ایجاد میشود.اینجاست که آن مغالطه صورت میگیرد؛در خصوص خود حاکم در زمان رسول اکرم و ائمه اطهار (علیهم السلام)به دلیل عصمت آن حضرات و بری بودنشان از ارتکاب گناه و اشتباه این امر(متابعت از هوی و هوس و فسق و فجور) امکان پذیر نیست.پس این شبهه بر اساس اعتقادات شیعه که به عصمت چهارده معصوم معتقد است،به زیر دستان حاکم معصوم و مجریان قانون در زمان حکومت معصوم علیه السلام و به ولی فقیه و افراد منصوب از سوی او در زمان غیبت معصوم محدود می شود.گفتیم دلیل نصب یک فرد برای اجرای حکم خداوند بر روی زمین دو مشخصه است:عدالت و فقاهت،در حالی که اگر فردی از هوا و هوس پیروی کند و کوچکترین عملی بر خلاف احکام و خواست خداوند انجام دهد دیگر عادل نیست،اگر چه فقیه باشد،پس به دلیل نقض شرط عدالت نصب او از سوی خداوند نیز منقطع می شود و او دیگر صلاحیت اجرای قوانین الهی در زمین را ندارد. در واقع همان دلایل و شروطی که شخصی را به مقامی در یک حکومت اسلامی نصب میکند، در صورت تخطی از حدود الهی نیز به عزل او می انجامد و پایین کشیدن او از آن منصب وظیفه ی مسلمانان می شود.حکم تبعیت از چنین فردی که از عدالت خارج شده است حکم تبعیت از طاغوت است و حرام شرعی. و به این صورت شبهه در مورد پیش آمدن دیکتاتوری در صورت قبول کردن نظریه نصب جواب داده می شود.و در مورد باقی ماجرا نیز به دلیل اثبات حقانیت حکومت اسلامی و لزوم تشکیل آن و حکومت منصوبین از سوی خداوند،دلیلی برای تبیعت از حکومت غیر اسلامی و پیروی از حاکمی که صلاحیت آن را ندارد نمی ماند،چنانچه در آیات صریح قرآن نیز به این موضوع اشاره شده است(اجتنبوا الطاغوت).وقتی که قرآن به این روشنی ما را می شوراند بر علیه حکومت فاسد و ظالم و هر حکومت طاغوتی که حکومت خداوند نباشد،هیچ عاقلی نمیتواند بپذیرد که وظیفه مسلمین سکوت و بی توجهی است نسبت به حکمرانی حاکمی ناعادل،و یا بدتر از آن که متابعت از آن حاکم است که قطعا گناه سنگین تری دارد(یریدون ان یتحاکموا الی الطاغوت و قد امروا ان یکفروا به-میخواهند داوری و حکم را به سوی طاغوت ببرند در حالی که به آنها گفته شد به آن کافر شوید).حتی اگر حاکم عادل باشد ولی به قوانین و حدود الهی آگاه نباشد(شرط فقاهت) و یا با وجود آگاهی به آنها عمل نکند و قوانینی را که بشر وضع نموده بر قوانین خداوند ارجح بداند، اگر چه مسلمان باشد حکومت،حکومت اسلامی و تحت فرامین خداوند متعال نیست و در چنین وضعیتی اصطلاحا دیندار حکومت میکند نه دین، و حکومت مسلمان است نه حکومت اسلام. این نوع از حکومت نیز حکومت اسلامی مورد خواست خداوند نیست و تبعیت از آن حکم تبعیت از طاغوت را دارد.

تا اینجا به تبیین تفاوتهای حکومتی که مشروعیتش را از دین میگیرد،و حکومتی که مشروعیتش را از انتخاب مردم و مقبولیت میگیرد پرداختیم.اما آنچه هنوز جای روشنگری دارد این است که در شرایطی که مقبولیت نبود، آیا نظریه ی "نصب حاکم از سوی خداوند" و مشروعیت او باعث استبداد در جامعه و غالب شدن اقلیت بر اکثریت نمی شود؟ در شرایطی که اکثریت مردم خواستار برقراری حکومتی عادل بر اساس احکام خداوند نیستند آیا باز هم حکومت اسلامی تشکیل می شود؟ در جواب این شبهه باید گفت که لا یغیر الله ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم(رعد-11) به این معنی که خداوند حال و روز قومی را تغییر نمی دهد مگر اینکه آنان خود حال خود را تغییر دهند. آنچه در سقیفه و پس از رحلت پیامبر اکرم اتفاق افتاد،بهترین مثال برای این موضوع است،که در شرایطی که مشروعیت برای حکومت تنها مختص علی علیه السلام بود، اما مقبولیتی نبود و مردم با کس دیگری بیعت کردند، در این شرایط خود آن قوم ناشکر و بی لیاقت سرنوشت خود را پس از نبی اکرم اینطور رقم زدند و اگرچه مقبولیت از آن کس دیگری بود، تنها مستحق مشروعیت برای حکومت علی علیه السلام بود و عدم وجود مقبولیت مشروعیت را از او سلب نمی کرد. در واقع تا وقتی مردم نخواهند،حکومت دینی محقق نخواهد شد و آن که مشروعیت دارد بر مسند حکومت نخواهد نشست. بعد از علی علیه السلام هم آنچه باقی امامان را از در اختیار گرفتن وظیفه ی خطیر حکومت بازداشت،همین عدم مقبولیت بود.آنچه پسر امیرالمومنین،یعنی ابا عبدالله الحسین علیه السلام را به حرکت به سوی کوفه و قیام برای تشکیل حکومت اسلامی واداشت،لبیک دروغینی بود که کوفیان با هزاران نامه به او گفتند و امام علیه السلام با علم به ظاهری بودن مقبولیت بین مردم کوفه و سست عنصر بودن آن مردم بی شرم، به وظیفه ی خود مبنی بر قیام برای تشکیل حکومتی بر اساس خواست خداوند عمل کرد و در این راه نیز به آن مصیبت ها گرفتار شد. امامان بعدی که همگی مورد آزار و اذیت حاکمان وقت قرار گرفتند همگی به تبلیغ اصول سیاسی اسلام و لزوم حکومت فردی که مشروعیت آن را دارد می پرداختند و علت زندانی شدن و شهادت آنان توسط حاکمان وقت نیز همین بود،مگر نه تبلیغ احکام فردی نماز و روزه که ربطی به حکومت و نظام سیاسی موجود ندارد و مزاحمتی برای حاکمان ایجاد نمی کند.اما آنچه حاکمان را برآن می داشت تا به انزوا و قرنطینه کردن و کشتن امامان معصوم علیهم السلام دستور دهند،اندیشه ی سیاسی ای بود که امامان سعی در احیای آن داشتند و در صورت احیاء پایه های حکومت طاغوت را میلرزاند. حتی روایتی هست از امام صادق علیه السلام که به یکی از یاران خود فرمودند اگر به اندازه ی گوسفندانی که در خانه میبینی یار داشتم قیام می کردم.آن فرد میگوید بعدا گوسفندان را شمردم و تعداد آنها هفده عدد بود...این موضوع به خوبی رابطه ی مشروعیت و مقبولیت را روشن می کند و میتوان گفت علت اصلی غیبت امام دوازدهم شیعیان حضرت حجة ابن الحسن(عجل الله فرجه) نیز عدم موجودیت این مقبولیت در سطح جهانی است.

آری،آنچه فاطمه الزهرا سلام الله علیها اولین شهید آن بود،تفاوت حکومت اسلامی ناب که منشاء آن خداوند و دستورات و احکامش است بود با حکومتی که بر اساس اصول دموکراتیک بنیان گذاری شد. فاطمه الزهرا سلام الله علیها بین در و دیوار ماند،تا ما در انتخاب بین حکومت اسلامی که حاکم آن منصوب از سوی خداست و حکومت دموکراتیک که منشاء آن علم محدود بشری است بر سر دوراهی نمانیم.فاطمه سلام الله علیها سیلی خورد تا ما بیدار شویم و فراموش نکنیم که حکومت از آن خداست و ما حق حاکم تعیین کردن از سوی خودمان را نداریم. فاطمه الزهرا سلام الله علیها دست و پهلو شکسته شد، تا ما دست از تحقق اهداف سیاسی اسلام نشوییم و آخرتمان را فدای چند سالی حضورمان در این دنیا نکنیم. دختر رسول اکرم در بین کوچه های مدینه از ضرب غلاف شمشیر و سنگینی دست دشمن به زمین افتاد تا ما شمشیر مجاهدت در راه خدا را تا تحقق حکومت جهانی اسلام بر زمین نگذاریم. تا بکوشیم در جهت تبلیغ ابعادی از دین خدا که توسط مغرضین نادیده گرفته شده و فراموش شده است، تا روشنگری کنیم که اسلام دینی برای صرفا خانه ها نیست، و بدون احکام سیاسی اش و تحقق آنها به هدفش که سعادت آدمی است نخواهد رسید.از حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها میخواهیم تا ما را شیعه ی واقعی آن حضرت قرار دهد و به ما بصیرت و حکمت و فهم عطا کند تا درک کنیم آنچه نمی دانیم.از او میخواهیم تا به ما رشادت و شجاعت استواری در مسیر حق و در جنگ علیه باطل عطا فرماید و شهادت را نصیب تک تک ما فرماید.یا وجیهة عندالله،اشفعی لنا عندالله.

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/٢/۳٠ | نظرات شما ()
آخرین مطالب ارسالی