جویای حقیقت
حیرت،شجاعت،واقع نگری و عقل مداری یاران همیشگی من اند...

« تراژدی دموکراسی »

 

اعصابش به هم ریخته بود. خسته شده بود. با اینکه با هیچ کسی کار نداشت همه بهش گیر میدادن. با اینکه سعی میکرد همیشه دور از دیگران باشه ولی همون مدت کوتاهی هم که به دیگران نزدیک میشد نمیذاشتن آرامش داشته باشه.

 

آزارش به کسی نمیرسید. ولی کسی اونو دوست نداشت. جلوی آینه ایستاده بود! خودشو توی آینه نگاه میکرد. به خدای خودش گفت: «آخه خدا من که نمیخواستم این شکلی بشم! دست خودم که نبوده! پس چرا کسی اینو نمیفهمه!؟ چرا همه از من فراری هستن! چرا همه میخوان منو اذیت کنن! ای خدای مهربون من دوست دارم آزاد باشم! دوست دارم اونطوری که دلم میخواد زندگی کنم!...».

 

اینو گفت و از خونه زد بیرون! آخه دلش هوس یه قدم زدن حسابی کرده بود. میخواست یه هوایی بخوره.

 

هنوز چند قدم از خونه بیرون نرفته بود که... باز هم همون مشکلات همیشگی...

 

به خاطر قیافه ای که داشت ازش میترسیدن!؟ ازش فرار میکردن! یه خانوم بلافاصله بعد از دیدن اون با یه جیغ کوتاه خودشو ولو کرد تو بغل شوهرش و مثلاً!  از دست اون فرار کرد. یه آقای عطر و ادکلن زده تیتیش مامانی با ابروهای خط گیری شده! و موهای روی شونه ریخته! و صورتی که انگار همین پنج دقیقه پیش از آرایشگاه زنونه اومده بیرون!! تا اونو دید دستاشو از جیبش درآورد و با یه حالت حق به جانبی یه «ایکبیری» تحویلش داد و مسیرشو کج کرد و رفت...

 

اما اون دیگه این چیزا براش مهم نبود. تصمیم خودشو گرفته بود. دوست داشت همه بدونن که اونم یه بنده خداس! و همینطوری خلق شده که همه میبینن. دوست داشت آزادی خودشو به رخ بقیه بکشه. خیلی راحت گوشی هدفونشو گذاشت توی گوشش و یه نوار از «celine dion» که خیلی دوسش داشت گذاشت توی واکمن و صداشو تا آخر زیاد کرد که از هیاهوی آدمای دور و برش دور بشه! اون هواسش نبود که داره توی پیاده رویی قدم میزنه که بارها از اونجا رد شده و بارها مردم اونجا برای اینکه با هم شوخی کنن اونو اذیت کردن.

 

همینطور که به راهش ادامه میداد در یه لحظه دید همون آقایی که بارها بهش حمله کرده داره میاد جلو. راهشو عوض کرد و با سرعت شروع کرد به راه رفتن. اما اون آقا امروز یه جور دیگه بود. از چشاش خون میبارید! معلوم بود که اونم از دیدنش خسته شده. داشت به این فکر میکرد که پس این دموکراسی که میگن اینه؟ این حقوق اجتماعی که میگن اینه؟ توی همین فکرا بود که یه دفعه...................

 

 

 

دنیا رو سرش خراب شد!!!!!

 

بدینوسیله درگذشت ناگهانی جناب آقای سوسک را حضور تمامی بازماندگان و حامیان حقوق سوسک تسلیت عرض مینماییم.

 

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٥/٤/٢٩ | نظرات شما ()
آخرین مطالب ارسالی