جویای حقیقت
حیرت،شجاعت،واقع نگری و عقل مداری یاران همیشگی من اند...

چشم وا کردیم و دیدیم این حضور

کو در آخر می رود روزی به گور

پس پی علت همه جویا شدیم،

تا که شاید ما کنیم از شک عبور

عقل تنها، بهر ما چاره نبود

از رموز این جهان آگه نبود

نزد او جز آن طریق تجربه

بهر کشف آن قوانین،ره نبود

پس همان علت فرستادش نبی

وحی اندر جان او شد منجلی

پس برای کشف اسرار جهان

عقل و وحی اش شد برامان چون پلی

از شریعت هرچه ما میخواستیم

با تفقه راه او را یافتیم

از جمیع فقه و جهد و نص و عقل

طرز حکمش را مدون ساختیم

آن مدون شد بنای این نظام[1]

گشت روشن مرز حلال و حرام

در نظر وندر عمل در هر امور

پس بشد رای خدا تکیه کلام

شکر او را، ما هم اکنون زنده ایم

در مسیر دین او رزمنده ایم

جای آراء حکیمانی ز غرب

حکم را از رای او جوینده ایم.

---------------------------------------------

[1]-نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران

 

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/٤/٢٤ | نظرات شما ()

تقدیم به مقام والای ولایت حضرت امیر المومنین علی ابن ابی طالب

ای خدا ای ملجا و ماوای ما

یاد تو در هر دمی یارای ما

ای تمام هستی ام از آن تو

وی تمام جبر ما احسان تو[1]

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/٤/٩ | نظرات شما ()

بسم الله الرحمن الرحیم.

تقدیم به مقام والای امیرالمومنین علی ابن ابی طالب علیه السلام

آنان که وجود احکام حکومتی و سیاسی قرآن و سنت پیامبر را از خاطرهاشان برده اند،شبهه می کنند که دین امری قدسی است و حضورش در بین اقشار جامعه موجب تساوی اش با امور روزمره و طبیعی مردم می شود و این امر قدسی در نتیجه ی حضورش در ارکان حکومتی، عرفی خواهد شد.بدین معنی که عمل به احکام دینی در اذهان آدمیان مقدس است و باید حرمت را در حوزه ی آنان نگه داشت،اما وقتی حکومتی احکام دینی را در نحوه وضع قوانین و اجرای عملی آنها و یا مجازات خاطیان به کار برد تقدس دین در اذهان توده ی مردم کمرنگ و کمرنگ تر می شود و به تدریج مردم به دلیل عادت کردن به این امور برای آنها تقدسی قائل نیستند.به خلاصه این که حضور دین در عرصه سیاست و حکومت موجب عرفی شدن آن است و ما باید جهت حفظ تقدس دین، آن را از عرصه های سیاسی بدور نگه داریم تا برای همیشه دین تقدس اش را حفظ نماید.

در مقام پاسخ به این شبهه که از قدیم الایام استعمارگران و یا دلبستگان و مزدوران به آنها در اذهان مسلمانان خوانده اند و گاهی حتی از زبان دوستان نادان نیز تکرار می شود،باید ابتدا به تعریف مفهوم قدسی بودن اشاره کرد. قداست مفهومی دینی است که به هر آنچه رنگ و روی خدایی داشته باشد الحاق می شود. دین مبین اسلام، مردم را در وهله ی اول به انجام اعمال صالح و دوری از زشتی ها و پلیدی ها میخواند. میفرماید که "من آمن بالله و الیوم الآخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربهم"-هر کس به خدا و روز جزا ایمان آورد و عمل صالح انجام داد پس برای آنها نزد پروردگارشان اجر و پاداش است- و اینگونه انسان را به انجام نیکی ها ارشاد می کند و از سیئات نهی می کند.

در وهله ی دوم میفرماید که الاعمال بالنیات،و آدمی را به اصلاح اندیشه اش در کنار عملش فرا میخواند و حتی اهداف و انگیزه را از انجام امور نیک را از خود عمل مهم تر و پسندیده تر می داند،چنانچه پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه میفرماید نیة المومن خیر من عمله (نیت مومن از عملش بهتر است).حسن فاعلی را در کنار حسن فعلی قرار میدهد و آن دو را شروط مقبولیت عمل در درگاه الهی معرفی می کند و هر عملی را بدون این دو شرط نامقبول.البته بحث عدل الهی نیز در این شرایط مطرح است که مجال پرداختن به آن نیست و مخاطبین حق جو را به مطالعه ی کتاب ارزشمند عدل الهی استاد شهید مطهری ارجاع میدهیم.

در دین مبین اسلام، هر امری که از دو شرط بالا تبعیت کند قدسی خوانده می شود و دارای قداست است. هیچ عملی بالذات قدسی نیست، و اعمال صرفا با دارا بودن حسن فعلی و فاعلی رنگ و روی الهی به خود می گیرند و هرآنچه رنگ و روی خداوند را داشت،مقدس است. پس قدسی شدن اعمال تغییری در ماهیت آنها ایجاد نمیکند و حسن و قبح اعمال و اشیاء به منزله ی ماهیت و اجزای ماهوی آنها نیست و وقتی دین و شریعت امری را مقدس دانست آن امر یا شیء تغییر ذات نمی دهد که این محال است.

در این شرایط اقبال و ادبار مردم کمترین تاثیری در قدسی بودن و یا نبودن امری نداشته،ندارد و نخواهد داشت. اعمال اگر حسن فعلی و حسن فاعلی را دارا بودند، مقدس اند، اگرچه مردم آنها را مقدس ندانند. نگاه مردم فعلی را مقدس نمیکند و یا از تقدس بازنمی دارد. شارع مقدس است که تبیین فرموده چه اموری مقدس اند و موجب احترام. شایسته است در این جا اشاره ای کنیم به مقام نسبی عقل در تمییز حسن از قبح، که با حدود دقیق مقرر شده در شریعت کامل می شود و برای انسان شک و شبهه ای در نیکی و زشتی عملی نمی ماند. فردی که عمل قبیحی انجام می دهد به قبح آن آگاه است، و فردی نیز که به تقدسات پشت پا می زند، در حقانیت خداوند و شریعتش شکی ندارد،اما اسیر نفس سرکش اش شده و اطاعت از حق و و یا تبعیت از مقدسات را مستوجب ترک هوی و هوسش می بیند و از آنجا که نفس بر نظامش حاکم است،این را برنمی تابد و یستعجلونک بالسیئة قبل الحسنه و بر علیه حق به قیام بر میخیزد. ونیز شایسته است اشاره ای کنیم به قیام سرور و سالار شهیدان که بهترین های روزگارش را در پیش چشمانش پاره پاره کردند و خود نیز در خون غلتید و از قفا سربریده شد و نعل اسب ها پیکر مطهرش را لگد مال کردند و خانواده و اهل و عیالش را به اسیری بردند و اما ذره ای از تقدس اش کاسته نشد...بابی انت و امی یا حسین(علیک السلام و رحمة الله و برکاته)...

[برای مطالعه مطلبی در اینباره اینجا را کلیک کنید]

آنان که استدلال بر عرفی شدن دین پس از حضورش در جوامع سیاسی میکنند، در واقع تلویحا به این موضوع اشاره کرده و به آن معتقدند که اعمال انسان یا در حوزه ی دین و شریعت و آنچه به آن امر و نهی کرده است قرار دارد و یا اصلا ارتباطی با دین و شریعت پیدا نمی کند. یعنی اموری در زندگی دنیوی انسان میتوانند بر اساس و یا بر خلاف شریعت باشند، و نیز انسان عامل به افعالی است که جنبه ی طبیعی و زمینی دارند و نه دینی اند، و نه غیر دینی. این ایده برابر این موضوع است که آدمیان به بعضی افعال طبیعی شان عادت دارند و برای آنها تقدسی قائل نیستند،حال آنکه برای افعالی که در شریعت به آنها تاکید شده تقدس قائلند،پس در نتیجه ی خلط این دو دسته از افعال، به تدریج افعال قدسی صبغه ی الهی خود را از دست میدهند و جزو امور طبیعی فرد میشود. آنچه در این استدلال فراموش شده و یا عمدا نادیده گرفته شده است، گستره ی امور قدسی در دنیا است. در واقع امور قدسی هیچ محدودیتی در این دنیا ندارند و تمامی اعمال آدمی اگر از شروط مطرح شده در شریعت-حسن فعلی و حسن فاعلی - برخوردار بودند قدسی محسوب می شوند،هر چند جزو طبیعی ترین اعمال انسان باشند. انسان اگر آب نوشید، اگر برای رضای خدا نوشید و آن آب حلال بود و شرایط توصیف شده ی دیگر در شریعت را داشت، عبادت کرده است. انسان اگر برای کسب و کار کوشید، اگر از حدود تعیین شده در شریعت عدول نکرد، بنابر فرموده معصومین پاداش مجاهد در راه خدا و حتی بالاتر از آن برای او نگاشته می شود.روایاتی مثل الکاد علی عیاله کالمجاهد فی سبیل الله(امام صادق علیه السلام) و ان الذی یطلب من فضل الله ما یکف به عیاله اعظم اجرا من المجاهد فی سبیل الله (امام رضا علیه السلام) موید همین موضوع است. بارها گفته شده که دین هم برای دنیا است و هم برای آخرت،برنامه و چهارچوبی بی نظیر است که هم در دنیا انسان را به سعادت می رساند و هم در آخرت. اینگونه نیست که اعمال انسان هرچند جزئی باشد و به چشم نیاید، در این برنامه و چهارچوب نگنجد و حدود آن تبیین نشده باشد. پس هیچ عملی نیست که در دین حکمی برای آن نداشته باشیم، و این موضوع که دین با ورودش به عرصه افعال طبیعی عرفی می شود، به تصدیق منطقیون به دلیل نادرستی مقدمات(مواد) دارای نتیجه ای نادرست است.

مطلب بعد اینکه آنچه ما به ظاهر درک میکنیم از افعال و اشیاء، جز تصوری نادرست یا مبهم نیست و پرده ای آنها را فراگرفته تا ما حقیقت آنها را درک نکنیم. در حالی که پس از مرگ ما عینا حقیقت افعال خود را درک می کنیم و با حقیقت ذاتی آنها مواجه می شویم. پس آنچه دین برای ما مقدس می شماردش، حقیقتی قدسی در عالم تکوین دارد و در شریعتی که برای هدایت انسان فرو فرستاده شد با اعتبار و جعل به انسان فهمانده شد. تا انسان امروز بر اساس شواهد موجود و دلایل و قرائن به دین و حقانیت الله ایمان آورد و این اعتبارات و جعلیات را بکار گیرد و پس از مرگ با حقیقت آنها روبرو شود. پس هر عملی اعم از نیک و زشت یک حقیقتی ماورای درک ما دارد، و آن حقیقت را خداوند با ولایت تکوینی اش تبیین نموده است و اقبال و ادبار ما و انکار و ایمان ما در آن حقیقت کمترین تغییر و تحولی ایجاد نخواهد کرد.

لازم است نگاهی کوتاه داشته باشیم به تاریخ اسلام، که پیامبر عزیز اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله از ابتدای بعثت مقدمات تشکیل حکومتی اسلامی را فراهم نمودند و بعد از تشکیل آن هم بدون هیچ ملاحظه ای و برای رضای خداوند احکام او را در زمین اجرا می نمودند، که این احکام شامل حدود و دیات و دیگر احکام قضایی و حکومتی اسلام نیز می شد. حال آنکه پیامبر اسلام چه از نظر ایمان و چه از نظر علمی در بالاترین درجه ممکن بین تمامی انسان ها برخوردار بود و قطعا تمامی موارد موضوع بحث ما در ذهن او حاضر بوده است و او بنابر قول خداوند از هرگونه زشتی و پلیدی به دور بود و نه گناهی مرتکب می شد و نه اشتباهی،و ما نیز به حقانیت او و عملش ایمان داریم و راه او را در تشکیل حکومتی اسلامی بدون واهمه از فتنه گران و کفار ادامه خواهیم داد.

صاحبان استدلال مطرح شده، در ورای اندیشه ی مطرح شده شان صرفا به دنبال بی ثبات کردن دین و حکومت دینی اند، چرا که وقتی هر روز درحکومتی دینی شبهه وارد کنیم که امروز دین عرفی شده است وباید دین را از زندگی مردم دور کرد، حکومت دینی هیچ گونه ثبات و استحکامی نخواهد داشت. امروز پس از هزاران سال شیعه حکومتی تشکیل داده است که احکام الهی را در زمین اجرا کند، و هنوز ما مشغول پاسخگویی به آنانیم که ترجمان طوطی وار اندیشه های جان لاک و پوپر کر و کورشان کرده است و خلقت و خالق خویش را از یاد برده اند. اولئک الاغلال فی اعناقهم و اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون.

الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی ابن ابی طالب علیه السلام.

 

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/٤/٦ | نظرات شما ()

بسم الله الرحمن الرحیم

بحثی هست پیرامون آیه ی مذکور که بیشتر توسط لیبرال مسلکان و دموکراسی خواهان طرفدار جدایی دین از سیاست مطرح می شود،و آن تاویل و تفسیری نادرست و بدور از استدلال سلیم از آیه ی فوق الذکر است.  و آن اینکه شریفه ی فوق را موجب دلالت بر وجوب پذیرش دین به صورت  اختیاری و به دور از هرگونه اکراه و اجبار میدانند. اسلام آوردن و در مرحله ی بعد ایمان به آن از مراحلی از اعتقاد است که هرگونه بکار گیری قهر و زور در آن نه تنها به عقد و دخول عقاید مورد نظر در ذهن فرد کمکی نمی کند، بلکه در اکثر اوقات نتیجه ای عکس نتیجه ی دلخواه به دنبال دارد و آن دل زدگی از دین و جبهه گیری ضمیر ناخودآگاه فرد در مقابل دین و حتی افراد دین مدار در پی ایجاد احساساتی از قبیل خشم و تنفر است. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز در مراحل تبلیغ امتش به دین مبین اسلام و ارشاد آنها به اسلام آوردن جز از طریق اخلاقیات و بشارت وارد نشدند و حتی پس از تشکیل حکومت اسلامی نیز کسی را مجبور به پذیرش آن نکردند. چنانچه قرآن کریم نیز بر این موضوع تاکید دارد: "لو کانت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک" [آل عمران-151] به این معنی که اگر خوشرو و نرم رفتار نبودی و با روی خشن به سوی مردم می رفتی، آنها از تو دوری میکردند. پس در اصل پذیرش دین بنابر پیام صریح آیات فوق نیز هیچ اکراهی راه ندارد و هر کسی مختار است در پذیرفتن یا نپذیرفتن دین الهی،چنانچه خداوند نیز انسان را مختار آفرید و به انسان در پذیرش حق و روی آوردن به آن حق انتخابی بدور از هرگونه اکراه و اجبار داد. حکمت خداوند حکیم چنین مقتضا میکند که پس از تفویض انسان به مقام اختیار از او حساب باز پس خواهد و او را در جهانی دیگر مورد سوال از عملکردش قرار دهد. مگر نه موجودی که جبر بر اعمالش محیط باشد را محاسبه شایسته نیست.

پس نباید در پذیرش دین زور را به کار گرفت و کسی را مجبور به تسلیم شدن در برابر آن کرد.همین موضوع بسط داده میشود و میگویند که پس در امر حکومتی نیز دین نباید دخالتی داشته باشد، چون حکومت از قوه قهریه برای اثبات موارد مورد خواست خود استفاده میکند و این موجب پراکندگی مردم از حول دین و تنفر و دلزدگی آنها از امور الهی میشود. ما نباید حکومتی دینی تشکیل دهیم چرا که مردم بر اساس آیه ی فوق مختارند که دین را بپذیرند یا نپذیرند، و پذیرش دین جز با ملاطفت و مهربانی حاصل نمی شود و اگر پذیرش دین قانون شد و قوه قهریه بر آن نظارت داشت و خاطیان که دین را نپذیرفته اند مجازات شوند، به تدریج مردم از حول ذات دین پراکنده شده و این نوعی ظلم به دین است. به طور خلاصه این که دین اصالتا با روح و عقاید مردم سر و کار دارد و احساسات و عواطف آنها را برمی انگیزد و جز مهرورزی نیست، در حالی که وظیفه ی حکومت برقراری نظم و انظباط در جامعه و سامان دادن به اوضاع در مسایل مختلف است که در این راه از قوه قهریه نیز استفاده میکند.پس مربوط کردن این دو موجب استبداد است که برخلاف ذات دین ورزی است و نتیجه ای جز انزجار مردم از دین و رویگردانی از آن ندارد.پس راه حل آن است که ما حکومتی به دور از دخالت دین در قوه مقننه و مجریه و قضاییه آن تشکیل دهیم و به اصالت آزادی قائل شویم- شبیه آنچه لیبرال-دموکرات ها داعیه ی آن را دارند- و بعد از آن، به طور مسالمت آمیز و با ملاطفت به تبلیغ دین بپردازیم. در این صورت تبلیغ ما کارکرد و بازده بیشتری خواهد داشت و از آنجا که فطرت خداپرستی در تمامی مردم موجود است بیش از پیش دین خواه و دین دار می شوند و به این نحو ما به هدف خود یعنی هدایت مردم جامعه رسیده ایم و به دین و قداستش هم ظلم نکرده ایم.

در جواب باید ابتدا به لزوم دخالت قوه قهریه در هر نظامی با هر مبنای فکری اشاره کرد. در هر حکومتی چه دینی باشد و چه نباشد،چه استبدادی باشد و چه مقبول مردم باشد، باید ابزار زوری برای ایجاد نظم در جامعه به کار گیرد و خاطیان و کسانی که نظم را برهم میزنند را تادیب کند. حتی آن دسته از فلاسفه و جامعه شناسانی که به اصالت آزادی افراد معتقدند ، وجود قدرت قاهره را مستوجب مستولی نظم بر جامعه میدانند و مانع بی نظمی در مواقع تزاحم آزادی افراد. پس همه می پذیریم که در هر حکومتی باید قدرتی باشد که با آنان که نظم جامعه را به هم میزنند برخورد در خور آنها را داشته باشد.

اولین شبهه ای که باید به آن پاسخ گفت اثرگذاری حکومت بر عقاید مردم جامعه است. معتقدین به جدایی دین از سیاست میگویند که حکومت به هیچ وجه نمی تواند اثر کاملی بر تدین مردم داشته باشد، پس دخالت دین در امر حکومت نیز نابجاست.حال آنکه دین داران چنین ادعای مردودی ندارند، و هیچ اهل فکردینداری به این عقیده نیست که این اثرگذاری مطلق و کامل است.اما آیا اثر نسبی و عمیق و نقش موثر حکومت بر افکار و عقاید مردم را میتوان انکار کرد؟ آیا میتوان گفت حکومت به صورت نسبی نمیتواند تاثیری بر طرز تفکر افراد جامعه داشته باشد و مردم به هیچ وجه تحت تاثیر بنیان های فکری حاکمین و تبلیغات حکومتی قرار نمیگیرند؟ با بررسی جوامع مختلف به سادگی می یابیم حتی حکومت هایی که به ظاهر به حوزه ی عقاید مردم وارد نمی شوند، مانند حکومت های حاکم بر کشور های اروپایی و آمریکایی، اثرگذاری فوق العاده ای بر طرز تفکر مردم در طول حیاتشان داشته اند و مردم تاثیرات فراوانی را از نوع تفکر حاکمینشان پذیرفته اند و ولنگاری های اخلاقی و پایبند نبودنشان به ارزش های اولیه ی انسانی و بی تفاوتی به همنوعان را از امثال آن میتوان شمرد. آیا نتیجه ی اعتقاد به اصالت آزادی و رها کردن مردم به حال خود و بی تفاوتی به فساد و فحشاء در متن جامعه جز نشر بی حد و حصر ضد ارزش ها است؟ آیا می توان به هر ایده ی به دور از ارزش و انسانیتی اجازه ی نشر داد و اینطور استدلال کرد که دین داران نیز قابلیت رشد در این جامعه دارند؟ آیا میتوان اسباب شهوت رانی و پیروی ازغرایز ارضاء ناشدنی را به سهولت در اختیار اقشار مردم بگذاریم و بعد استدلال کنیم که مردم بر اساس فطرت خداجوی خود به سوی دین متمایل میشوند؟ نتیجه ی این آزمایش در جوامع غربی چه شد؟ میتوان به هر مکتب فکری هرچقدر هم برخلاف عقل و یا ارزش های انسانی بود اجازه ی نشر داد و از شعور مردم در پذیرش یا عدم پذیرش آن سخن گوییم؟ مگر در جامعه ی غرب همجنس بازی روزی یک ایده ی زیر زمینی نبود که با همین نوع استدلال ها به آن اذن حضور در بین اقشار مردم داده شد و امروز در نتیجه ی ازدیاد قوم مدرن لوط، کرسی های مخصوص همجنس گرایان در مجالس اروپا و آمریکا در نظر گرفته می شود؟ در جامعه ای که از هر سو مردم به نفس مداری و پیروی از غرایز تشویق میشوند تا چه اندازه میتوان تبلیغ دین کرد؟ در جامعه ای که مراکز فساد علنی هستند، چه تضمینی هست که اکثر مردم در آن منجلاب گرفتار نشوند و مسجد ها و مراکز عبادت خالی نماند؟ آیا حکومت هیچ نقشی - هرچند نسبی- در سعادت و شقاوت مردم ندارد؟ آیا حکومت نباید از نشر آراء التقاطی و انحرافی جلوگیری کند تا قشری از عوام که آسیب پذیرتر و ساده لوح ترند کمتر آسیب ببینند؟ مگر جز این است که قشر نه چندان قلیلی از عوام در هر جامعه ای آسیب پذیرند و به راحتی تحت تاثیر تبلیغات سوء قرار میگیرند و از قدرت استدلال کافی برخوردار نیستند و به راحتی جذب افکار التقاطی و انحرافی که پوششی از لذات و شهوات آنها را فرا گرفته است میشوند؟ راهی که غربیان رفته اند به مرگ ارزش های انسانی و اصول اخلاقی در متن جامعه منجر شده است و منطقی نیست که ما با ساده لوحی و استدلال های آبکی بخواهیم دوباره آن ره که به ترکستان است را طی کنیم...

اما در مورد ملاطفت و مهرورزی در دین و اجبار و زور در حکومت و استدلالی که توسط افراد سکولار میشود مبنی بر اینکه در صورت ترکیب یا تساوی آن دو استبداد بوجود می آید باید ابتدا دین را تعریف کرد. اصل دین برنامه ای بسیار کامل برای سعادت بشریت چه در دنیا و چه در آخرت است و برای تمامی مراحل زندگی انسان برنامه و حکم و چهارچوب دارد. ریزترین و جزئی ترین اعمال انسان را مورد بررسی قرار داده و هیچ بخشی از رفتار انسان اعم از رفتار طبیعی و زمینی اش را در سعادت و یا شقاوت اش بی اثر نمی داند. پس دین علاوه بر سعادت اخروی انسان، سعادت دنیوی انسان را نیز خواستار است، و لازمه ی این موضوع این است که برای طبیعی ترین و پست ترین اعمال بشر نیز برنامه ای داشته باشد، چنانچه در روایات و احادیث و ادعیه نیز میبینیم که هیچ عملی از اعمال انسان نیست که از دید تیز بین شارع مقدس دور مانده باشد. در کنار اصل دین موضوع پذیرش دین و ایمان به آن حقیقتی متفاوت است. در پذیرش دین و ایمان به آن طبق کریمه ی لا اکراه فی الدین اجباری نیست و جز از راه ملاطفت و مهر ممکن نیست. پس ایمان و پذیرش دین امری عاطفی و بدور از قهر و اجبار است، اما خود اصل دین هم حاوی عواطف است و هم قهریات. خداوند در قرآن کریم می فرماید یا ایها الذین امنوا کتب علیکم القصاص به این معنی که در قبال وقوع جرم قتل در جامعه قصاص بر شما مقرر شد و در آیه ی بعد میفرماید و لکم فی القصاص حیاه یا اولی الباب یعنی برای شما در قصاص حیات و زندگانی است ای خردمندان. میبینیم که قهریاتی در اصل دین که برنامه ای کامل است برای کنترل جامعه و جلوگیری از بی نظمی وجود دارد.پس تساوی اصل دین و پذیرش آن مغالطه ای است به منظور حذف قهریات از اصل دین. کسی را نمی توان مجبور به پذیرش دین کرد، اما خاطیان بر اساس حدود الهی اعم از مسلمان و نا مسلمان  مجازات می شوند.پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز در اجرای حدود الهی پس از تشکیل حکومت اسلامی کمترین مسامحه و تساهلی نداشتند. حتی در یک کشور لیبرال دموکرات که یک سری از قوانین را برای تبیین چگونگی مجازات مجرمین مقرر کرده اند، هر فردی از جامعه چه آن قوانین را قبول داشته باشد و چه نداشته باشد براساس آن حدود مجازات میشود. حدود و احکام الهی نیز به همین صورت است، با این فرق که قوانین آن کشورها را بشری خطا پذیر و جاهل به حقیقت خویش تبیین نموده و حدود مقرر در شریعت را پروردگاری علیم و حکیم که به مصلحت مخلوقاتش از خود آنها واقف تر است مقرر فرموده است. بشری که قادر به درک کامل مصلحت خویش نیست و هیچ اطلاعی با حواس و عقلش نمیتواند از جریانات پس از مرگ داشته باشد و نمی داند کیست و کجاست و به کجا میرود، چگونه میتواند ادعا کند که از خالق خویش بر چگونگی اداره ی دنیا و مسایل دنیوی و اخروی داناتر است؟ و مگر میتوان چگونگی زندگی انسان در دنیایش و جامعه ای که در آن زندگی می کند را در سعادت و شقاوت اخروی اش بی تاثیر دانست؟

اصولا در حکومت دینی کسی مجبور به پذیرش دین نمی شود، و پذیرش دین جز با ملاطفت ممکن نیست، پس وظیفه ی حکومت اسلامی این است که اولا موانع دریافت حقیقت و مکاتب فکری التقاطی و انحرافی را از جامعه برچیند و محیطی سالم را برای انتخاب افراد جامعه محیا کند و سپس با امکانات حکومتی خود با تبلیغات صحیح و پر از مهرورزی و ملاطفت و به دور از اجبار و زور افراد را به پذیرش دین الهی تشویق کند. و این امر منافاتی با اجرای حدود بر خاطیان و مجرمان ندارد.

جدایی دین از سیاست و جواب به شبهه های مطرح شده از سوی طبقه ی دگراندیش مجالی در خور آن می طلبد و آنچه به آن پرداختیم صرفا جوابی شبهه ای در مورد آیه ی مورد بحث بود.از خداوند کریم و هادی عاجزانه خواستارم به حق کشتی نجات و مشعل هدایت حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام مرا در پناه خود از شر نفس سرکش و شیطان رجیم حفظ کند و مرا زنده ی معنوی گرداند تا توفیق خدمت به جبهه ی حق را داشته باشم که هدفی جز این برای زنده بودنم پیدا نکرده ام...

 

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/٤/۱ | نظرات شما ()
آخرین مطالب ارسالی