جویای حقیقت
حیرت،شجاعت،واقع نگری و عقل مداری یاران همیشگی من اند...

بسم الله الرحمن الرحیم

اصولا نظام پردازشی ذهن زنان به نحوی خلق شده است که برای تک تک اعمالشان هدفی را دنبال کنند.سرعت  پردازش ذهن زنان چندین برابر مردان است و آنچه در محیط پیرامونشان اتفاق می افتد و آنچه میشنوند و می بینند را بسیار سریع مورد تحلیل قرار می دهند.زنان سلام می کنند، چون از اینکار هدفی را دنبال می کنند، خداحافظی می کنند چون به دنبال رسیدن به اهدافی هستند. تک تک رفتار زنان توجیه خاص خود را دارد و زنان بدون دلیل کاری را انجام نمی دهند. ریز ریز اعمال روزمره شان قبل از انجام توسط ذهن تیز بینشان مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته و اگر آنها را به هدفشان نزدیک می کند، انجامش می دهند. مردانی که شناخت کافی از قدرت های زنان ندارند به این باورند که بعضی اعمال زنان را می توان به اعمال طبیعی و روزمره تعبیر کرد و به علت آنها حساس نشد، در حالی که زنان قدرتمند تر و پیچیده تر از آنند که کاری را بدون علت انجام دهند. ذهن زنان هیچ وقت از تحلیل و آنالیز باز نمی ایستد و در آنی که به اهداف پیشین اش رسید هدف جدیدی برای اعمال خود خلق می کند. البته این خصوصیات ذهنی بیشتر در روابط اجتماعی شان تبلور و ظهور پیدا می کند تا رفتار شخصی شان، اگر چه بسیاری از امور شخصی شان را نیز به علت تاثیر گذاری بر اهدافشان در اجتماع انجام می دهند و رفتار فردی و اجتماعی شان را نمی توان کلا از هم منفک دانست. زنان موجوداتی ضعیف و آسیب پذیر نیستند، بلکه از بالاترین قدرت ها برخوردارند و مردان به هیچ وجه در مکر و خلق و یا انتخاب راه حل به گرد پای زنان نمی رسند. البته مکر زنان و مکار بودنشان، صفتی دون و پست نیست، چرا که خداوند نیز در قرآن کریم خود را بهترین مکاران می داند و تنها صفات حسن از آن خداست و او از صفات نقص و دون مبری است. زنان مکارند و مختارند که مکر خود را در کدام طریق ،اعم از حق و باطل، به کار برند.

زنان خصوصیات دیگری نیز دارند که نه می توان آنها را حسن نامید، نه قبح. مثل اینکه آنها نیاز به تکیه کردن به مردی را در زندگی شان احساس می کنند. خواستار اینند که مردی باشد که در پناه او به زندگی بپردازند و خود را بدون او بی سرپرست و بی پناه می دانند. مردان بالعکس خواستار تحت سرپرستی گرفتن زنی را که به او علاقه داشته باشند هستند و در غیر اینصورت خلا وجود زنی را در زندگی شان حس میکنند، و از این صفت سخت ترین و منطقی ترین و بی احساس ترین مردان نیز بی بهره نیستند. تکیه کردن و نقطه ی اتکا بودن بالذات نه برای مرد و نه برای زن نه حسن است و نه عیب. بلکه از بعضی نقاط تکیه کردن زنان به مردان را میتوان حسن دانست و از جهاتی عیب و این مساله چه در مورد مردان و چه در مورد زنان نسبی است و نمی توان مطلق در مورد آن نظر داد. توضیح آن که مثلا زندگی مردان را اگر با دقت بنگرید می بینید که سخت تلاش می کنند و عرق می ریزند تا زنی که دوستش میدارند را راضی نگه دارند، درحالی که او در تمامی این ساعات در خانه است. بعضی شبهه می کنند که زنان نیز امور مخصوص به خود را دارند در خانه، که به ظاهر درست است، اما نقص این استدلال وقتی معلوم می شود که مثال آوریم از بسیاری از مردان که وسایل رفاه را برای همسرشان فراهم میکنند بدون اینکه همسر در خانه به قول معروف به سیاه و سپید دست زند.

زنان پیچیده اند و قدرتمند، اما خداوند بر اساس حکمت خود خصوصیتی در وجود آنها نهاد که شاید به نحوی قدرت بالذات آنها را کنترل می کند و مانع می شود از اینکه در عرصه های مختلف مردان را تحت سیطره ی خود قرار دهند و چه بسا مردان را اسیر و برده ی خود کنند و وسیله ی دستیابی به اهداف خود. صفتی که برای تکمیل صفات منطق گرا و عقل مدار مردان درنهاد زن قرار داده شد مردان بدون آن به پختگی کامل نمی رسیدند و آن سیطره ی احساسات بر عقل زنان است. زنان از قدرت تحلیل و آنالیز فوق العاده ای برخوردارند، اما نه آنجا که احساسات بر خلاف عقل حکم کند. در وجود زنان احساسات بر عقلانیت سایه انداخته و هر از چند گاهی از ابراز وجود عقل جلوگیری می کنند. در شرایطی که احساسات در تمامی ابعاد فکر زنان محیط است، آنچنان بخشی از عقل به انزوا در می آید که به قول امیر المومنین علی علیه السلام زنان ناقص العقل نامیده میشوند. این نقصان عقل البته به معنای عدم وجود بخشی از عقلانیت در زنان نیست،بلکه به معنای تاثیر گذاری احساسات بر آن بخش از عقل است که با احساسات در مقابله است و احکامی بر خلاف احکام عقل صادر می کند. مواقعی پیش می آید که آنچه احساسات و منشاء آن حس می کند، با آنچه که عقل درک میکند در تقابل است و با هم یکسان نیست و چه بسا متضاد است. در این شرایط زنان به دلیل تاثیر پذیریشان از احساسات و تشدید آنها در مواقع حساس، قادر به تصمیم گیری بر اساس حکم عقل نیستند و اعمالی احساسی و نابجا از خود بروز می دهند.

کتابها باید نوشت در بیان صفات زنان، و آنچه گفته شد قطره ای از دریا بود. باقی مطالب را به مقالات بعدی واگذار میکنیم.

اما سخن آخر که از پیچیدگی زنان و مکرشان در تک تک رفتارشان با آنها سخن مگویید، چرا که زنان پیچیده تر از آنند که به پیچیده بودن خود اعتراف کنند...!

 

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/۳/٢٩ | نظرات شما ()

بسم الله الرحمن الرحیم

من "من" ام. من ام عالمی جوان.من ام صاحب افتخارات و امتیازات فراوان در عرصه های مختلف. من ام جوانی که در اوج جوانی مثل پیران رفتار میکند. من ام او که خاص است و کمتر کسی را میتوان مثل او یافت. من ام جوانی با اراده ای آهنین. من ام جوانی با همتی بلند همچون مردان بزرگ روزگار. من ام او که کمتر کسی به قله توانایی های او میرسد. من "من" ام،نه مثل هیچ کس دیگری... هجویات و مزخرفات بس است. "این من از شیطان است". من "هیچ" ام.

من نیستم،او هست.من نبودم،او بود. او حی قبل کل حی است.اوست حی حین لا حی واوست حی بعد کل حی. من آنم که هر چه میدانم را او به من داده است. سفیه بودم،هرچه بیشتر تقوا پیشه کردم داناتر شدم. احمق بودم، اجرای فرامین او عقل را بر کرسی حکمرانی ام نشاند. من آنم که علمم بدون حضور او مثل بار جواهری بر روی چهارپایی است که از آن هیچ سودی نخواهد برد. من آنم که علمم را او در ساختار رفتارم به جریان می اندازد. من آنم که آنچه به من آموخته بدون حضورش به کارم نمی آید و جز خسران افزون برایم نیست. من آنم که بدون او با حیوانات وجه تمایزی ندارم. من آنم که بدون حضور او از حیوانات هم پست تر خواهم شد. من هیچ ام و او کل. من نادان ام و او علیم. من قدرتی ندارم و او قادر است. من آنم که اگر آرامشی نسبی دارم، از اوست و هیچ یادی جز یاد او به من آرامش نمی دهد. از خود هیچ ندارم و از اوست جنود السماوات و الارض. از خود اختیار و ملکی ندارم و از اوست ملک السماوات و الارض. من آنم که هرباری که گم شدم، خود را به دور از او یافتم. هر بار که پیدا شدم یاد او را در جانم زنده دیدم. من بدون او هیچم،و با او همه چیز. من آنم که همانقدر ارزش دارد که در "هو" فانی است. من آنم که عقلم بدون وحی او ناقص است. من آن ناتوانم از درک ماوراء عقل. مرگم در دست خودم نیست، و زندگی ام نیز. سلامتی ام را او داده، و قدرت فهم علوم را او عطا کرده است. توفیق عبادتش را او می دهد، و ضلالت را در جواب ناشکری ام او نسیب ام می کند. اوست که عزت می دهد، و اوست که ذلیل می کند.  اوست که انسان می سازد، و اوست که تبدیل به کالانعام بل هم ازل به اذن اوست. آبرویم از اوست، و بی آبرویی ام از جز او. زندگی ام از اوست، و موتم از جز او. من از تاریکی گذشته هایم نمی ترسم، چون اوست که عزت می بخشد. من از لجن پراکنی های دیروزم پشیمانم، اما از کنایه های مردم نمی ترسم، چون اوست که آبرو می دهد و می گیرد.

ایها الناس،امروز عقل من کار میکند. امروز من "زنده" ام. امروز او را بر خود مقدم می دانم. امروز معترفم به عجزم در درگاه او. امروز تحت لقای ولایت الله ام و مخالف ولایت غیر او. امروز حق حکم و قانون گذاری را از او میدانم و تبعیت از قانونی جز قوانین او را شرک. امروز گفته های دینش را بر علوم مکشوف و پرخطای بشری ارجح میدانم و علم او را فوق العلوم.امروز جز علم او علمی را علم نمی دانم و معتقدم حکومتی جز حکومت او نیست،مگر اینکه طاغوت است و واجب الاجتناب . امروز اسلام را تنها دین مورد قبول خدا میدانم و حکومت اسلامی را تنها حکومت مورد رضای او. امروز رسول الله صلی الله علیه را عالم تر میدانم تا فلاسفه ی غرب. امروز علی علیه السلام را بر فراز قله های علم اعم از طبیعی و ماوراء الطبیعه می بینم که دانشمندان وفلاسفه ی طراز اول جهان به گرد او نیز نمی رسند. امروز ایمان دارم به لزوم اجرای احکام الهی روی زمین. امروز احکام اسلام را حکیمانه تر میدانم تا بیانیه ی ماسونی حقوق بشر. امروز ولایت ائمه و در زمان غیبت ولایت فقیه را مشروع میدانم،و جز آن را نامشروع و مستوجب رویگردانی. امروز حکومت اسلام را مشروع میدانم و حکومت دموکراتیک را نامشروع. با شمایم جهانیان، من امروز عاقلم و دیندار. من امروز عاشق حسین علیه السلام ام و خاک پای فاطمه سلام الله علیها. من امروز محب حسینم و دوستدار ادامه ی راه او در تشکیل حکومت اسلامی. اما اگر فردایی آمد و یادم رفت علت نهضت عاشورا را، اگر آمد فردایی که علم زده شوم، یا غرقه در شهوات و زرق و برق دنیوی، اگر روزی رسید که دیگر آنچه از قرآن و احادیث خوانده و شنیده ام در آیینه ی رفتارم حضور نداشت، وای...وای از آن روز که حقیقتا از خاسرین دنیا و آخرت خواهم بود.آن روز اگر یادم رفت علت آفرینش آسمانها و زمین را، آنروز اگر حکمت و بصیرتی حقیقی نسبت به دین خدا و اولویتش بر غیر آن نداشتم، مرگ را به یادم اندازید. زمانی را به یادم اندازید که از کف داده ام عنان اختیار بر مرکب بدنم را، و روحم انتظار عذابی سخت را در تاریکی قبرم می کشد. از تنگی و وحشت قبر برایم بگویید. از مصیبت های برزخ، از بازتاب مثقال ذره شرا در قیامت. از روزی که علوم دنیوی و مقامات دنیوی به کارم نیاید.با من از عاقبتم گویید، از لحظاتی که مقامات و توهمات و لذات و اموال دنیوی مرا منجی نیست...

من ریزش اطرافیان را دیده ام. من کفر امروز مومنان دیروز را دیده ام. من عاقبت به شری دینداران پیش از این را به چشم های خود درک کرده ام. خودم دیدم چرخش افکار را، خودم دیدم نسیان علوم قطعی کسب شده ی دیروز ها را در نفس مداران امروز. خودم دیدم افول پرچم دین را در اذهان دوستان و خودی ها، و سعود پرچم کفر را در همان ذهنی که آن همه ایمان و علم روزی درش جایگاهی داشت. من آنچه تحلیل و باورش برایم دشوار است را به چشم دیده ام و می ترسم. والعصر از عاقبتم می ترسم. من بین امروز خود و دیروز سقوط کردگان تفاوتی نمی بینم. ترس از عاقبت به شری تمام وجودم را فرا گرفته است.  آری من می ترسم و به ترسم افتخار می کنم.

الهی، پناه بر تو از نسیان قطعیات. پناه بر تو از عاقبت به شری. پناه بر تو از حب دنیا. پناه بر تو از حب مقام و مال و شهوت. پناه بر تو از سقوطی که پس از آن سعودی نباشد. پناه بر تو از تمام عواملی که موجب عاقبت به شری می شود. الهی پناه بر تو از فتنه و بودن جزو خوارج. پناه بر تو از لحظاتی که حضورت در اذهانمان کمرنگ و بی رنگ شود. الهی به ما بنمایان صراط مستقیم را، و ما را به سوی خودت هدایت کن. ربنا انا سمعنا منادیا ینادی للایمان ان امنوا بربکم،فامنا، ربنا اغفر لنا ذنوبنا و کفر عنا سیئاتنا وتوفنا مع البرار.آمین یا رب العالمین.

 

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/۳/۱٠ | نظرات شما ()

بسم الله الرحمن الرحیم

خود را حاضر و حقیقی می بینم. در آن جا که باور حقیقتش برایم دشوار است. مثل خواب و توهم میماند. هیچ چیزی را واقعی نمی بینم و افسوس که حقیقت اشیاء از چشمانم پنهان است.وجودم همچو رویایی است و آنچه از از محیط پیرامونم به آن پی می برم پیچیده تر از آن است که بتوانم درک کنم. عقلم را در درک عوالمی که بین آنان سرگردانم عاجز می بینم و همچو کسی که در اقیانوسی شنا میکند،ناتوان از درک خصوصیات و وسعت اقیانوسم. کجایم ،چرایم و کجایی ام؟ کیستم و از کیستم؟ به هر چه با چشمان ناتوانم مینگرم،فانی اش میبینم و تخیلی از لذت و قدرت و "علت". معلول ها خود را علت می پندارند و لذت ها و قدرت ها خود را واقعی می نمایانند. حیوان متفکر ناطقی که در درک چرایی و چگونگی خود انگشت جهل به دندان گرفته، "خود" را می بیند و "واجب الوجود" را نمیبیند. خود را به بند مستی ها و توهمات میکشد تا فراموش کند که کجاست و چه میکند و آیا مرگی هست؟ بتی هزاران سال پیش ساخته است به نام "شانس"، و هر چه از تحلیلش عاجز است به عهده ی او می اندازد. بت شانس مادر تصادفات است، و تصادفات راه فرار از حکمت انکارناشدنی نظام داخلی خلقت.

چشمان ظاهر بینم را میبندم، و چشم دل باز میکنم. خود را میبینم. "من" حضور دارم. "من" هستم. "من" افعالی را در پی هم انجام می دهم، و تقدم و تاخر آنان را تحت مفهومی ساختگی با نام "زمان" مورد محاسبه قرار میدهم. "من" همچو دیگر همنوعانم به خاک تبدیل خواهم شد. تکه های بدنی که امروز تحت اختیار اراده ام است، روزی غذای موجودات زنده ای از نوعی دیگر خواهد شد تا نسل آنها تکامل داشته باشد. همه ی آنچه از لذتها درک کردم، روزی به پایان خواهد رسید و من به کود نباتات تبدیل خواهم شد. از خود میپرسم: همین؟  امروز باید خود را به توهمات و تخیلات از انواع مختلف مثل شهوت و قدرت و شهرت و ... خوشحال دارم و فردا غذای کرمهای خاکی شوم؟ امروز این تن را با اراده ی خود به زحمت افکنم تا زندگی کنم؟ تا زنده باشم؟ تا لحظاتی بسیار گذرا سر خود را به تفریحاتی زوال پذیر گرم کنم که چه بشود؟ خود را به زحمت اندازم تا از شهوات و قدرت و تخلیه حوائج سیری ناپذیر غریزی ام لحظه ای کام شیرین کنم و لحظاتی نه چندان دور خود را جزیی از خاک ببینم؟

معلول های ناطق دیگر هرچه بگویند، من نمی توانم "حضور" خود را نادیده بگیرم. من نمیتوانم خود را به مستی ها مشغول کنم. من واقعیت میخواهم. با من از وقایع سخن گویید. با من از حی و قیوم سخن گویید. زوال پذیر و مشغولیت به آن در کتم نمی رود. من نمی توانم بپذیرم که باید چند سالی خوش باشم و بعد هم عدم شوم و جسمم تجزیه شود و دیگر هیچ. من زیر بار چنین فلسفه ای نمی روم. احمقی اگر پذیرفت چنین فلسفه ای را، در عجبم که چرا هر چه زودتر خودکشی نمی کند تا بیش از این رنج نکشد؟ اگر چه همین موضوع هم از حماقتش است.

"من" هستم، پس "معاد" هست. من هستم، پس واجب الوجود حکیم هست و این نظام غایی است. من هستم،پس می پرستم آن که هست، همو که حیٌ قیوم است و به من از روح خود دمید و مرا به ابدیت وصل کرد. من برای او خم می شوم،برای او به خاک می افتم، و در هر رکعتی از عبادتم دو سجده میکنم. در سجده اول به خاک می افتم تا یادم بیاید که من عدم بودم و جزیی از خاک، مینشینم، تا یادم بیاید که او مرا آفرید و به وجود آورد. و دوباره به خاک می افتم تا بدانم که خاک خواهم شد و مرگ مرا فرا خواهد گرفت.باز می نشینم تا بدون "هیچ شبهه ای" باور کنم که او مرا دیگر بار زنده خواهد کرد و از خاک برخواهم خواست. همو که نظام مرا بر نظم بنا نهاد، تکرار تاریخ خواهد کرد و مرا باز بر می انگیزد تا جزیی از ابدیت باشم .

من میخواهم "بنده" باشم. من میخواهم هر چه او گفت انجام دهم. من نمی خواهم "آزاد" باشم. من عاقل تر از آنم که "آزاد" باشم. من نمی خواهم متخیل بالفعل و عاقل بالقوه باشم. من نمی خواهم در توهمات و تخیلات مسخره ی دنیا غرق شوم. میخواهم با واقعیات زندگی کنم. من میخواهم در او فانی شوم. میخواهم نباشم، و او باشد. میخواهم هر آنچه او خواست رخ دهد، هر که خواست سرور باشد،و هر که او خواست ذلیل. هر آنچه او خواست حلال باشد و هر آنچه او خواست حرام.من باید برای اجرای فرامین او جان دهم. من زیر بار ولایتی جز ولایت الله نمی روم،حتی اگر بزرگترین فیلسوفان این دنیا هم آن و احکامش را تبیین کرده باشند. من آن انسانی که الله ولی قرار داده را به آن که مخلوقاتش ولی قرار داده اند نمی فروشم. من خدا را بیش از مخلوقش قبول دارم. من فقط به علم خدا اطمینان دارم، نه به علم "بندگان آزادش". آنکه مرا آفرید، آنکه مرا خلیفه خود در زمین قرار داد، در گوش جان من گفت که به مصلحت من آگاه تر از زمینیان است. من در عبادتم بارها می گویم الله اکبر،تا یادم نرود خدا بزرگتر است از آنکه وصف شود،چه برسد به اینکه نظر مخلوقی بر نظر او مقدم باشد. من دیکتاتوری ای که دیکتاتورش الله باشد را ارجح میدانم بر دموکراسی ای که مخلوقاتش بر پا کنند.چون الله ارحم الراحمین است، و انسانها اغلب نفس مدار.چون الله حکیم و علیم است، و انسان و علمش همواره در صدد اشتباه...

خدایا مرا برای خودت تکمیل و تعلیم و تربیت کن، و مرا مجری اوامرت در زمین قرار بده.آمین.

 

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/۳/۸ | نظرات شما ()

بسم الله الرحمن الرحیم

بحث معروفی که هست بین اهل فکر در مقام جبر و اختیار و رابطه ی آن با نظام آفرینش آنچنان واضح و روشن است که به نظرم جزو مسلمات است.یعنی اگر کسی کمی،عقل را قاضی قرار دهد به اختیار انسان در نظامی که در آن خلق شده و به زندگی مشغول است پی می برد و به نفی جبر در اعمال انسان می رسد.اگر شخصی به مغالطه پرداخت و با استناد به مفهوم قضا و قدر الهی جبر را بر افعال آدمی حاکم دید، راه حل حکیم بزرگوار ابو علی سینا بهترین است که میگوید برای "درمان" کسی که به جبر در نظام هستی معتقد است باید او را به درختی ببندند و او را بزنند و این ضرب و شتم را قضا و قدر الهی بدانند و ضارب را بی اختیار و تحت سلطه ی جبر نظام هستی، تا جایی که فطرت حقیقت پذیر او به جوشش آید و به اختیار آدمی اعتراف کند.اما آنچه در این نوشتار به خلاصه در پی پرداختن به آنم، نگرشی متفاوت به بحث جبر و اختیار است.

انسان به عنوان موجودی مرکب از قوای مختلف روحی که بر جسم سیطره دارند،همواره در حال انتخاب است.خداوند به گفته ی معصوم علیه السلام هفتاد لشگر از عقل و هفتاد لشگر از نفس را در وجود آدمی قرار داد و قدرت انتخاب به او داد تا به خواست خود هر قوه ای که خواست را بر مسند حکومت بر اعمالش نشاند. دراین میان آدمی با دوری از آنچه نفس را بر رفتار و اعمالش مسلط می کند عقل را فرمانروای وجود خود قرار می دهد و با رسیدن به مقام معرفت نسبت به نظام آفرینش خود،بر محدودیت عقل برای استناد و استدلال گواهی می دهد و اینجاست که "وحی" را بعنوان دومین منشاء دریافت و پی بردن به حقایق عالم می پذیرد و با توجه به محدودیت عقل، دستورات وحی را بر عقل ارجح می داند و بوسیله ی این دو بال به سوی مقامی متعالی پرواز میکند.

اما آنچه همیشه برایم روشن بوده است، وجود نوعی جبر ذاتی برای "عقلا" در نظام هستی است. انسان،با دوری از مسائلی که عقلانیت او را به بند می کشد و چشم های او را به روی حقایق می بندد، به موجودی عاقل تبدیل می شود و همانطور که گذشت به کمک وحی به شناخت جهان پیرامونش نائل می آید.انسان عاقل در این حالت ابتدا به حقیقت وجود خود پی میبرد و به دنبال علت می گردد.پس از شناخت علت واجب الوجود که همان خداوند است،خود را در جهانی که در آن به سر میبرد فانی می بیند و مرگ را به عنوان سرانجام بی چون و چرای تمام انسانها می پذیرد.پس از آن بر اساس تمام حکمت هایی که از خالق خود میبیند آفرینش انسان را بی دلیل و عبث و بیهوده نمی داند و هدفی بسیار دور از "بازی و ملعبه" را برای خلقت او متصور میشود.پس از رسیدن به این مقام از معرفت، انسان عاقل بر اساس مبانی شناختی که از وحی و عقل استنباط می کند، نظام هستی را یک نظام غایی خواهد فهمید و برای آن غایتی همچون معاد قائل می شود. پس از اعتقاد به معاد تمام رفتار و اعمال خود را در جهانی که در آن حضور دارد مقدمه ای برای چگونگی وضعیتش در جهان پس از مرگ می داند و به کنکاش و پرسش خداوند پیرامون ذره ذره ی اعمال نیک و بدش ایمان می آورد. انسان عاقل، جهان پیرامونش را مزرعه ای می بیند که با محصولات آن مزرعه قرار است به ابدیت بپیوندد. پایبندی اش به فرامین الهی را در راستای عقل وعقلانیتش می بیند و پیروی از نفس را ضرری جبران ناشدنی. خود را در جهانی خواهد دید که حضورش در آن به جبر است،مرگ در زمان جبری خود که خداوند از آن آگاه است،او را فرا خواهد گرفت و جبرا دوباره زنده خواهد شد و در جهانی پس از مرگ حضور پیدا خواهد یافت.باز هم جبرا مورد بازخواست و پرسش قرار میگیرد و محکوم است در ابدی بودن.انسان عاقل در دنیا جبر را بر انجام نیکی ها و دوری از پلیدی ها بر خود محیط میداند و به پیروی از عقل،خود را ناگزیر از پیمودن صراط مستقیم می داند و راه رشد و تعالی را تنها مسیر مقابل خود میداند. انسان عاقل حتی زنده بودنش در دنیا را جبری می بیند و با توجه به وجود معاد، حقی برای خود به منظور پایان دادن به عمرش در دیار فانی نمی بیند. یعنی نمی تواند وجود خود را به عدم تبدیل کند. در واقع انسان عاقل هیچ حق مالکیتی از آن خود نمی بیند و هر آنچه هست را متعلق به خالق و تحت فرمان او می بیند. تمام آنچه به ظاهر تحت مالکیت انسان است، در واقع امانتی است که از سوی خالقش به او که باید از تک تک آن امانات در مسیر خواست خداوند استفاده کند و در صورتی که از آنها در مسیری جز مسیری که خالقش تعریف کرده استفاده کند، به خاطر آن سوء استفاده بازخواست و مجازات خواهد شد. پس در استفاده از آنچه به ظاهر مالک آن است نیز از پیش خود اختیاری ندارد. یعنی مالکیت او بر املاک او اعتباری است و حقیقی نیست.

اما تمام نتیجه گیری های فوق -همانطور که به کرات گفته شد-در سایه ی این است عقل فرمانروای وجود انسان باشد و آدمی به دور از تمامی آنچه که او را از درک حقیقت عاجز میکند اعم از انواع مستی ها و نفسانیات و لهو و لعب بتواند آنچه را که واقعیت دارد به چشم دل ببیند و درک کند. قطعا آنان که در وهم و خیال خود غرقند و مستی های حاصل از گناه آنان را کر و کور و لال ساخته به وجود این ساختار پی نخواهند برد و به دور از علم به ابعادش، به اعمال بیهوده ی خود مشغول خواهند بود. پس این جبر بر آنان نیز حاکم است و اما از وجود آن خبر ندارند.

نگرشی که در مورد نظام هستی مطرح شد، بی شک واقعیت دارد، اما از نگاهی نه چندان خوشبینانه به آن نگریسته شده و لطف و رحمت خداوند در ذیل این جبر به منظور هدایت انسان به سوی لذت های ابدی کمرنگ نگاشته شده است. شاید حضور این نوع نگرش در دیدگاه نگارنده حاصل از اظهار عجزش باشد در قبال جهاد با نفس و تبعیت از فرامین خداوند در مقاطعی از عمر کوتاهش.

آنچه گذشت، واقعیتی است که امکان نادیده گرفتن آن برای عقلا وجود ندارد و نیز علمی است که درک آن برای عالم به آن مسئولیتی فراتر از عوام به دنبال می آورد. پناه می برم به خداوند از علمی که عملی در پی آن نباشد و تنها بر حجاب دانایش بیفزاید. پناه می برم به خداوند از تمام آنچه عقلم را در بند میکند و مرا از موصوفین "صم بکم عمی فهم لا یعقلون" قرار می دهد. پناه می برم به خداوند رحمان و رحیم از عاقبتم که مبادا ختم به شر شود و از او مدد میخواهم تا بتوانم آنچه از املاکش به امانت در بر دارم در مسیر خواستش به کار گیرم. به قول علامه حسن زاده ی آملی "الهی هرچه بیشتر دانستم،نادان تر شدم، بر نادانیم بیفزای".

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/۳/۱ | نظرات شما ()
آخرین مطالب ارسالی