جویای حقیقت
حیرت،شجاعت،واقع نگری و عقل مداری یاران همیشگی من اند...

بسم الله الرحمن الرحیم

چشم باز کن،نگاه کن ببین دست علمدار را آن سوی میدان، مشک خالیش آن طرف تر افتاده است...فاطمه را میبینی؟ دختر امام حسین (ع) را میگویم،یکی دارد زیور از پایش باز میکند،گریه میکند و باز میکند،فاطمه میپرسد چرا گریه میکنی؟ میگوید آخر شما خانواده ی پیامبرید،اما اگر من این کار را نکنم،این نصیب دیگری خواهد شد...

رقیه را میبینی؟ سیلی خورده و اشک ریزان از این سو به آن سو میدود...عمه اش را ببین چگونه مثل شمعی به دور بچه ها میچرخد و آنها را در پناه خود میگیرد...در اشک حلقه زده در چشمانش سوالی موج میزند..یا اخا، ما باید با این گرگان برویم مدینه؟ کجاست ابهت و شجاعت برادرم عباس،کجاست علی اکبر تا شمشیر برقصاند و تکبیر گویم به آن همه صفات حیدری.کجاست برادرم و امامم تا ببیند دستان دشمن به دختر بچه ها هم رحم نمیکند و حتی گونه های رقیه ات هم از سیلی بی بهره نمانده...

شمر را میبینی؟ خوشحال و شادان به نظر می آید.انگار رسیده به آنچه میخواسته.دشمن به هدفش رسیده است،قیام قیام کنندگان سرکوب شده و امیر یزید به سلامت به پادشاهیش ادامه میدهد.حالا سر کسانی که دم از رفع فساد از طبقه حکومتی و برقراری نظامی بر اساس خواست خداوند میزدند بر سر نیزه هاست...سر حسین (ع) را ببین بر سر نی،آرام گرفته است و به نقطه ای خیره شده،دیگر نه میتواند از حکومت اسلامی بگوید،نه از اقامه ی احکام قرآن و پیامبرش بر روی زمین...صدای آنان که بیعت نکردند با حاکم فاسد و زیر بار "طاغوت" نرفتند دیگر نمی آید...حتی صدای قرآن خواندن حسین (ع) در پس زوزه های باد در آن بیابان پرخار گم شده است...اسرا میگذرند از بالای سر مردان بی سر...بچه ها بعضی گریان و بعضی بهت زده مینگرند به پیکرهای سرجدا،شاید بشناسند صاحبان پیکران روی زمین را...تعدادشان هفتاد و دو نفری بیش نبود،در مقابل سپاه عظیمی که حتی تماشای کثرتشان تن بچه ها را میلرزاند.فقط هفتاد و دو نفر حاضر بودند از امامشان،از پیشوای دینیشان حمایت کنند،حتی وقتی باید برای آن جان دهند.هفتاد و دو مرد آهنین که تبعیت از ولایت را شرط اول ایمان میدانستند و نمازها و روزه هاشان را بدون آن بی اعتبار.هفناد و دو مومن واقعی که در مسیر تحقق اهداف سیاسی اسلام اگر صد جان داشتند فدا میکردند...

لبخند پیروزی روی لبان حرمله از همیشه عیان تر است..پیش خودش میگوید پیشوایان دین را چه به سیاست و دخالت در امور سیاسی،حسین حقش بود،اگر می نشست در مسجد و نمازش را میخواند و احکام میگفت،هم احترامش حفظ میشد و هم الان سرش بالای نی نبود.حواسش را چیزی پرت میکند و از فکر بیرون می آید،انگار یکی از بچه ها از ناقه افتاده است..عمه خودش را پایین می اندازد تا بچه را سوار کند.عمه دیگر رمق ندارد ولی وقتی مردان دورش را می بینید غیرت میکند و اجازه نمی دهد کسی به دختر بچه ها دست بزند...

عمرابن سعد در جلوی کاروان با غرور اسبش را هدایت میکند.به فکر آنچه که یزید به او وعده داده بود است.خودش را در عیش و نوش میبیند،در فراق خاطر و در اوج لذت...با صدای ناله ی دختر بچه ای رشته ی افکارش پاره میشود،با عصبانیت سر میچرخاند به عقب،رقیه است،دختر حسین(ع)، فریاد میزند و بابا حسینش را میخواهد،عمرابن سعد سرش را برمیگرداند به جلو.یاد حسین می افتد.یاد آن روزها در کودکی که هم بازی هم بودند.یاد حرف علی (ع) می افتد که به پدرش گفته بود روزی پسرت پسرم را خواهد کشت...لحظه ای وجدانش بیدار میشود.اما فکر عمارت و حکمرانی و پاداش یزید امانش نمیدهد.پیش خود میگوید حسین باید بیعت میکرد، زمان اقامه ی احکام حکومتی قرآن گذشته است و امروز حکومت و مفادش جداست از مقوله ی دین.حسین اشتباه کرد در خلط این دو...

شب شده است.اسرا خسته و خونین و افسرده در راهند.لشگریان هم دور و برشان.زینب (س) روی شتری بی زین نشسته است.نگاهش چقدر خسته است.خسته از کوفیان.خسته از آنان که دم از دین میزنند و از ولی شان حمایت نمیکنند.کوفیان دینشان به نمازشان و روزه شان ختم میشود.کوفیان تبیعیت از ولایت ندارند.کوفیان فقط در خانه هاشان دین دارند.کوفیان کاری به جامعه و وضعیتش ندارند.کوفیان نمازشب میخوانند اما جلوی ولی شان می ایستند.

نیمه های شب است.زینب (س) هنوز بیدار است.به دوردستی خیره شده است.به فکر آیندگان است.به فکر آنان که در عاشوراهای بعدی حضور خواهند داشت.به آنان که یک طرف دشمنان دین و اسلام و ولایت را میبینند و یک طرف متقیانی با اراده ی پولادین که پشت ولیشان ایستاده اند.آنها که به حکومتی جز حکومت اسلام راضی نمی شوند.آرزو میکند که دیگر نیاید مانند این عاشورا.اگر علی اکبری شهید شد،دیگر رقیه اسیر نشود.باشند امثال عباس که با جان و دل دعوت ولی شان را لبیک گویند.دیگر نه اسیری باشد و نه خاری.دیگر نه تازیانه ای باشد و نه بچه های سیلی خورده ای...به آسمان نگاه میکند،راضیم به رضای تو ای خالق مهربان.من و برادرم و پسرهایم و تمام خاندانمان وظیفه مان را انجام دادیم.ما حجت را تمام کردیم و ایستادیم مقایل مخالفان پیاده سازی احکام تو در زمین.دستانش را بلند میکند رو به آسمان و دعا میکند.خدایا بصیرتی عطا فرما به شیعیان ما تا عاشورا تکرار نشود..خدایا نکند تکرار شود سوزاندن خیمه های ما. خدایا نکند باز بیاید عاشورایی که دشمن اسلام هلهله کند...

 

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/۱/۳۱ | نظرات شما ()

بسم الله الرحمن الرحیم

مرحوم دهخدا خطاب به غربی ها مینویسد:"تمدن را ما دو قسمت میکنیم،تمدن روحی و معنوی و تمدن مکانیکی.از قسمت اول شما بهره ور نیستید وهیچ مدیی هم به آن نکرده اید بلکه با اختلاطی که با اقوام وحشی و آدم خوار در خون و اخلاق پیدا کردید هرچه ممکن بوده سیر تمدن را کندتر کرده اید،آن را مغرب دیر یا زود باید از مشرق اقتباس کند،و اما در مورد تمدن مکانیکی،کسی دست ما را نبسته است،مشغولیم و خیلی به سرعت..." خدا رحمتش کند.مرحوم دهحدا خیلی دغدغه ی فرهنگی داشت و دیدی باز نسبت به آن.از غرب زدگی میگفت و از وابستگی فرهنگی به غربیان.خدایش رحمت کند...

امروز ما با همان مسائلی روبروییم که دهخدا دغدغه ی آنها را داشت.امروز از زمین و آسمان بر ما می بارد آنچه ما را به وابستگی و تقلید تشویق میکند.ار تلویزیون و ماهواره -که متاسفانه پر شده است در خانه هایی که حضور خدا کمرنگ است در آنها- گرفته تا پوشاکمان فریاد میزنند که ای شرقیان بیایید و از سروران غربیتان تقلید کنید.امروز شرقیان میپوشند آنچه از معنای نوشته هایش بی خبرند.منتظرند غربیان تصمیم بگیرند تا شرقیان چه بپوشند تا آنها نیز چشم و گوش بسته اطاعت کنند. امروز مردم ما در کوچه و خیابان از لغات انگلیسی و فرانسوی استفاده میکنند تا سطح شعورشان را بالاتر نشان دهند. امروز دانشجویان و اساتید دانشگاه های ما پر میکنند جملاتشان را از لغات فرنگی و اروپایی و آمریکایی تا سطح سوادشان را بالاتر نشان دهند. استادانمان مقاله های علمی مینویسند به زبان انگلیسی، تا دانشجویان و استادان انگلیسی زبان به راحتی از این علوم تولید شده استفاده کنند، در حالی که شاگرد ایرانی همان استاد باید زحمت ترجمه به خود دهد تا از مقالات هم وطنش استفاده کند.کوچه و برزن پر شده است از مارک ها و نشان های غربی،  جوانان ما سربندهایی با پرچم آمریکا روی سر میبندند تا نشان دهند که چقدر متمدن هستند! اساتیدی را میبنیم که تا دیروز که تحصیلاتشان بالا نرفته بود مثل ایرانیان صحبت میکردند،امروز هرچه میتوانند انگلیسی صحبت میکنند تا در دقایق اول برخورد یا بحث ثابت کنند که متفاوتند...

یکی از استراتژیست های آمریکایی چند سال پیش که بحث علمی در مورد تئوری تکامل داروین داغ بود و شبهه های جدید علمی به آن وارد شده بود گفته بود :"اگر چه ممکن است تئوری تکامل داروین درست نباشد ولی  قطعا ما خیلی میمون در سطح جهان داریم، چون خیلی ها در دنیا منتظرند ببینند ما چکار میکنیم تا ادای ما را در بیاورند..."

عزیزان روزی میرسد که ما در تمدن مکانیکی سرآمد جهان خواهیم شد، هوش ایرانی جزو ده هوش برتر دنیاست،امروز ما در بعضی علوم جزو ده کشور اول جهان،بعضی هشت و بعضی چهار کشور اول جهانیم.اگر چه هنوز بسیارند علومی که هنوز مجبور به ترجمه هستیم. اما خواهد آمد آن روزی که مردم دنیا برای دستیابی به نوین ترین علوم در حوزه های مختلف مجبور به یادگیری زبان شیرین پارسی شوند.خواهد آمد روزی که مغرب پیرو مشرق شود و در صدد اقتباس هر دو تمدن از او گردد.حدیث زیبای پیامبر عزیز اسلام(ص) را فراموش نکنیم که فرمودند "دانش اگر در ثریا باشد مردانی از سرزمین پارس آن را به زیر خواهند کشید..." به یاد آوریم که هستیم و که بودیم..ما دارندگان تمدن عظیم اسلامی هستیم،هم وطنان ابوعلی سینا ها و رازی ها...هم خون ابوریحان ها و سلمان ها...در زمانی که غربیان به وقت گرسنگی همدیگر را شکار میکردند و شاعران و ادیبانشان شبها تا وقتی چند شپش از بدن خود پیدا نکنند خوابشان نمیبرد، ما تمدنی عظیم داشتیم و منشور حقوق بشر مینوشتیم...دوران اوج افتخارآفرینی ایرانیان را تحت لقای تمدن اسلامی را به یاد آورید..آن  دوران در حال بازسازیست، ما زنده خواهیم کرد همان تمدن اسلامی علم آفرین را و تکرار خواهیم کرد تاریخ را در سرآمد بودن از نظر تمدن و علم در جهان...اما باید مواظب بود،باید مواظب بود در این مسیر زبان پارسیمان فدا نشود،باید مراقب بود که فرهنگ اصیل ایرانی و اسلامی مان را نفروشیم به فرهنگ چند انسان بدوی که از انسانیت صرفا صفات حیوانیش را فهمیده اند.نکند دل بسته شویم به آنان که شهوت و خشونت بالاترین ارزششان است.نکند برتر بدانیم آنهایی که شبیه انسان هایند و مانند حیوانات رفتار میکنند...

 

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/۱/۳۱ | نظرات شما ()

 

بسم رب الشهدا

از او توفیق میخواهم تا با قلمم بیافرینم آنچه رضای او در آنست.

از وقتی کربلایی شدم،لحظه لحظه ی اون لحظاتی که جلوی مرقد زیبا و مظلومش برای مظلومیتش اشک میریختم،تو تمام اون ثانیه هایی که مات و مبهوت خیره بودم به تابلویی که بین الحرمین بود و روش نوشته شده بود :"لا یوم کیومک یا ابا عبدالله"،یک سوال ذهنم رو مشغول کرده بود.چرا؟ چرا واقعه ای چنان دردناک در کربلا رخ داد؟ چرا امام مظلوم ما رو با اون وضعیت سر بریدند.چی شد که اون جمعیت اجازه وقوع چنین واقعه ای رو دادند؟ مگه نمیشناختند پسر فاطمه رو؟ مگه نمیدیدند لبانی رو که پیامبر بر اونها بوسه میزد؟ مگه نمیدونستند که کسی که دارند باهاش میجنگند پسر فاطمه است و علی. پسر کوثر هستش و فاتح خیبر...

تحلیل آنچه در کربلا گذشت،نیازمند سالها تحقیق و تفحص موضوعات مربوط به اون واقعه هست،به اضافه ی بصیرت و بینش صحیحی که باید از خود ائمه خواست تا عطا کنند... اما آنچه با نگاهی نه چندان عمقی نگرانه هم میتوان دریافت،وجود "چندین علت اصلی" در وقوع چنین حادثه ایست.

کربلا جنگ اسلام با اسلام بود.اسلامی که به "سیاست ما عین دیانت ماست" معتقد است،و اسلامی که دخالت پیشوایان دین رو در امور حکومتی بیجا و اشتباه و اون رو مستوجب سرکوب میدونست.اسلامی شیعه وار، و اسلامی سکولار.اسلامی که برای پاک کردن لکه ننگ فساد از روی زمین به پا خواست،اسلامی که به قرآن عمل کرد و برنتافت تبعیت از حکومت طاغوت رو، و قیام کرد برای تشکیل حکومتی بر اساس قوانین الهی،و در مقابل اسلامی که عمل نمیکرد به مضمون آیه ی "ان الحکم الا لله امر الا تعبدوا الا ایاه ذلک دین القیم". اسلامی که برای اصلاح امور امت اسلام حاضر بود از تمام هست و نیست بگذرد،و اسلامی که میگفت اصلاح امور برای ما "هزینه" دارد...اسلامی که "شش ماهه" فدا کرد برای اجرای حدود و احکام خداوند در روی زمین،و اسلامی که حاضر نبود از ذره ای از منافعش بخاطر اسلام بگذرد...یک طرف اسلامی که جهان بینی ای بر اساس تعالیم پیامبر داشت و غایتی برای دنیا قائل بود،به آخرت می اندیشید و از لحظه به خاطر ابدیت میگذشت،و آن طرف اسلامی که میگفت ایدئولوژی برای انسان آمده است،و نه انسان برای ایدئولوژی...یک سو اسلامی که نمیتوانست نادیده بگیرد تعالیم پیامبر آخرین و قرآنی که بر او نازل شد را در مسیر ایجاد جامعه ای بر اساس خواست و رضای خداوند و اجرای آن همه احکام حکومتی و سیاسی که در قرآن آمده است،و آن سو اسلامی که تفسیر به رای میکرد از آن همه آرای خداوند در قرآن و به دور از لحظه ای اثر گذاری وجدان بر افکارش، تمام تلاشهای امامان پیشین را در مسیر ایجاد جامعه اسلامی را توجیه میکرد و نادیده میگرفت...یک طرف مسلمانانی که برای اسلام "هزینه" میدادند و آن طرف مسلمینی که تا جایی مسلمان بودند که مجبور نشوند "هزینه" دهند...اسلامی که عمل کرد به اجتناب از طاغوت،و اسلامی که "حکم" را به پیش طاغوت برد،اگر چه گفته شده بود که به آن کافر شوند...اسلامی که معتقد بود احکام خداوند مترقی ترین احکام برای اداره جامعه اند و اجرای آنها به نفع بشریت است،و اسلامی که یا برای اجرای آن احکام  "اولویت" قائل نبود، و یا آنان را به شوخی میگرفت و برچسب "قدیمی" و "اجرا ناشدنی" و امثالهم به آنها میزد...اسلامی که معتقد بود حکومت باید صرفا بر اساس رضای خداوند باشد،و اسلامی که ایجاد حکومت اسلامی برایش در درجه اول اهمیت قرار نداشت،و سعی میکرد بر اساس مقتضای زمانه عمل کند...اسلامی مقتدر و با صلابت نسبت به دیدگاه های خویش،و اسلامی ضعیف و معتقد به تساهل و تسامح...

امام مظلوم ما شهید شد،تا به همه ی شیعیان در تمامی زمان ها بفهماند که اسلام واقعی،یک اسلام جدای سیاست نیست.امام ما پاره پاره شد تا ذره ذره سکولاریسم را به تاریخ بسپرد و آن را خلاف دین جدش عنوان کند.امام ما ار تمام هست و نیستش گذشت،تا ما بفهمیم باید "هزینه" دهیم برای احیای دین خدا.امام ما شش ماهه داد تا ما ذره ای تساهل و تسامح نکنیم.تا بدانیم که شمر که جانبازی بود از جنگ های علی ابن ابیطالب(ع) میتواند تا چه حدی در شقاوت و پستی فرو رود. تا بفهمیم عمر سعد که هم بازی اماممان بود در کودکی،در بزرگسالی برای مال دنیا چطور در مقابل امام معصوم می ایستد. تا بفهمیم "میزان حال فعلی افراد است"...تا ببینیم نمونه کامل قیام برای احیای دین خدا را،تا نترسیم و از ضرر دیدن در مسیر دین خدا ابایی نداشته باشیم. به ما فهماند مسلمان یعنی مسلمان با بصیرت،یعنی مسلمان سیاسی،یعنی انسانی متقی که نسبت به آنچه در جامعه اش میگذرد بی تفاوت نیست...

آنچه در کربلا اتفاق افتاد،یک درس بزرگ تاریخی بود،و یک مکتب کامل سیاسی و فلسفی.جریان عاشورا خط کشید بر تمام مکاتبی که میخواهند اسلامی بدون سیاست بسازند.نفی کرد تمام مکاتبی که خواهان اسلامی بی دردسر هستند،اسلامی صرفا در مساجد و معابد،که کاری به هیچ قسمت دیگری از اجتماع نداشته باشد.جریان عاشورا برای همیشه مخالفت کرد با گوشه گیری دینداران،با اینکه "علمای دین به سیاست کاری نداشته باشند،تا تقدسشان حفظ شود"!!! جدا کرد حساب دین خدا را از اسلام های مسالمت آمیز و سازشگر با حکومت های بیگانه با دین خدا...

روی سخنم با کسانی است که گوشهاشان میشنود،با کسانی که خداوند بر دلهاشان مهر نزده است،با کسانی که مشمول آیه شریفه فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا نیستند،با آنها که واقعیات را میپذیرند،همانگونه که هست...عزیزان،کل یوم عاشورا،و کل ارض کربلا...چشم باز کنیم و ببینیم که امروز ما تحت کدام یک از دو پرچم بالا ایستاده ایم؟ امروز نخبگانی که به آنها اقتدا میکنیم و سنگ آنها را به سینه میزنیم حامی کدامیک از اسلام های حاضر در عاشورا هستند...؟ امروز حرفهامان شبیه ایده های کدام جبهه هست؟ چشم باز کنیم و ببینیم کجا هستیم،مبادا جزئی از باطل باشیم،در عاشورای امروز...

 

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/۱/۱٧ | نظرات شما ()

The wrong thought…

It all started with a wrong though, an absolute one

I'm not gonna tell you my story, but keep it in mind son

Don’t deviate from your road to help someone

Till you sure you can get back to your own way

Keep it in mind, I designed this rhyme

To explain in due time

I don’t know whether I can get back to my own road

Every stop that I make

Is another mistake

And every second I waste,

Is more than I can take

I know I should stop it,

But a confession:

The worse angle is strong enough to get over

And I'm not strong enough to break the cover

Asking the better angle to come back to me

But seems he can't perceive my agony

A heart rending fight is still going on…

 

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/۱/٤ | نظرات شما ()

Chains

Every part of my soul has chained to something hollow

Couldn't break'em all till now,has made lots of sorrow

When I imagine how loft I could be

Without these chains that are linked to me

A deep anguish revives inside

The pain which for years and years I had

I shall retrace my wrong steps

Yeas,I know, I know, I should fight

And unchain this strong  soul from these chains

 

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/۱/٤ | نظرات شما ()

Fighting…

I used to think that wounds will be healed

But now I know nothing changes without my will

Feels like I'm not free,deceived by something hollow

I realized the right way,but don't know why I still follow

After years and years,I'm still fighting

Don’t know about the end,

Who'll finish this game,the better angle or the worse angle

As the Bard says: 'the better angle is a right man fair

The worse angle is a woman colored ill'

While I'm here between

I've done much more than you know

Seems I've killed my better angle

Seems he's leaved my soul

All of this because of my fouls

I'm just watching the time go by

And my life being wasted for nothing

Without you HGH,I feel so small

Come back to me, wanna be free, not a doll

Sometimes I remember my past

The darkness which I wish I didn't have

But I know I'm repeating that fouls

I'm still fighting…

 

موضوع :
ارسال شده توسط جویای حقیقت در تاریخ ۱۳۸٩/۱/٤ | نظرات شما ()
آخرین مطالب ارسالی